قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

شرح هجران مختصر کن...
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چند سال قبل بود. درست سال ۷۸. اون موقع من تازه وارد دانشگاه شده بودم. فیلم کنسرت شجریان را نگاه می کردم. شجریان مرغ سحر می خواند و من تعجب می کردم از عکس العمل بعضی از مردم. خیلی ها اشک می ریختند و بعضی ها زار می زدند. اون موقع چیزی دستگیرم نشد.

چند شب پیش، تو دل سیاهی شب شنیدمش. ای بابا! چرا مردم اینجوری نگاه می کنند؟ دیوانه ندیدید تا حالا؟ چرا این گریه لعنتی بند نمی آید؟!!!

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار، اين قفس را
برشکن و زير و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه اين خاک توده را
پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن

نو بهار است، گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگه ای تازه گل از اين
بيشتر کن، بيشتر کن، بيشتر کن

مرغ بی دل ، شرح هجران
مختصر کن مختصر کن مختصر کن