قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

كم فروشي
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چند روز پيش براي خريد شيريني به يك قنادي رفتم. پس از انتخاب شيريني، براي توزين و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه كردم. آقاي صندوقدار مردي حدودا ۵۰ ساله به نظر مي رسيد. با موهاي جوگندمي، ظاهري آراسته، صورتي تراشيده و به قول دوستان "فاقد نشانه هاي مذهبي!"

القصه...، هنگام توزين شيريني ها، اتفاقي افتاد عجيبا غريبا! اتفاقي كه سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان كبيره (تهران) مدتها بود كه چنين چيزي را نديده بودم. آقاي شيريني فروش جعبه را روي ترازوي ديجيتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن كل كم كرد. يعني در واقع وزن خالص شيريني ها(NET WEIGHT) را به دست آورد.سپس  وزن خالص را در قيمت شيريني ضرب كرد و خطاب به من گفت: "۲۸۰۰ تومان قيمت شيريني به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه مي شود به عبارت ۲۸۵۰ تومان"

نمي دانم مطلع هستيد يا خير! ولي ساير شيريني فروشيهاي شهرمان، جعبه را هم به قيمت شيريني به خلق الله مي فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهيد بيشترشان معتقدند كه بيش از نيمي از سودشان از اين راه است. اما فروشنده مذكور چنين كاري نكرد. شيريني را به قيمت شيريني فروخت و جعبه را به قيمت جعبه. كاري كه شايد در ذهن شماي خواننده عادي باشد ولي در اين صنف و در اين شهر به غايت نامعمول و نامعقول!

رودربايستي را كنار گذاشتم و از فروشنده پرسيدم: "چرا اين كار را كرديد؟!!" ابتدا لبخند زد و بعد كه اصرار مرا ديد، اشاره كرد كه گوشم را نزديك كنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشيني گفت: "اعوذبالله من الشيطان الرجيم. ويل للمطففين..." و بعد اضافه كرد: " واي بر كم فروشان! داد از كم فروشي! امان از كم فروشي! "  پرسيدم: "يعني هيچ وقت وسوسه نمي شويد؟!! هيچ وقت هوس نمي كنيد اين سود بي زحمت را...." حرفم را قطع مي كند: "چرا! خيلي وقتها هوس مي كنم. ولي اين را كه مي بينم..." و اشاره مي كند به شيشه ميز زير ترازو.

چشم مي دوزم به نوشته زير شيشه: "امان ز لحظه غفلت كه شاهدم هستي! " چيزي درونم گر مي گيرد. ما كجاييم و بندگان مخلص خدا كجا! حالم از خودم بهم مي خورد. هزار بار تصميم گرفته ام آدمها را از روي ظاهرشان طبقه بندي نكنم. به قول محمد  Lable نزنم روي آدمها. ولي باز روز از نو و روزي از نو.

راستي ما كم فروشي نمي كنيم؟ كم فروشي كاري، كم فروشي تحصيلي، گاهي حتي كم فروشي عاطفي! كم فروشي مذهبي، كم فروشي انساني....روزنامه خواندن در ساعت كاري، گعده هاي تلفني، گشت و گذارهاي اينترنتي.....امان زلحظه غفلت كه شاهدم هستي!

اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا!

بعد التحرير:

۱- توي جاده، چند روز پيش نوشته پشت يك كاميون درب و داغان و قراضه توجهم را جلب كرد. نوشته نسبتا ريز بود و من هم كه كم بينا! سپر به سپر شدم. چشمانم را تنگ كردم تا بالاخره خواندمش. نوشته بود: "دنبالم نيا! اسير مي شي! " ....

۲- در راستاي اين كه رييس جمهور محبوب، هميشه اعلام مي نمايند كه به زودي خبرهاي خوشي اعلام مي شود، من هم خواستم اعلام كنم كه ان شاالله و ظل توجهات حضرت ولي عصر(عج)، به زودي خبرهاي خوشي در اين وبلاگ اعلام خواهد شد! عجالتا از گمانه زني و شايعه پردازي بپرهيزيد!

۳- مدتي است مي خواهم در خصوص پوپوليسم بنويسم. نظر شما چيست؟ موافقيد؟ بگوييد بنويسم يا ننويسم!

اللهم صل علي محمد و آل محمد