قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

شهر فرنگ
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

-         شهر شهر فرنگه، از همه رنگه...بياييد تماشا كنيد....شهر شهر فرنگه

-         بسه ديگه بچه مرشد! هر كي بخواهد ببينه خودش مي آيد....عجايب اين شهر اينقدر زياده كه نگو و نپرس...

-         شهر شهر فرنگه...از همه رنگه....

-         اينجا كه مي بينيد دروازه غاره، ته تهرونه....بچه مرشد! شنيدي شاعر راجع به مردم اينجا چي گفته؟

-         بله مرشد! گفته: "مردم دروازه غار و مردم درياكنار، هر دو عريانند اما اين كجا و آن كجا! "

-         احسنت بچه مرشد! اين جوونها كه ميبيني كنار خيابانها و كوچه ها، همشون بيكار و علافند...

-         مرشد! چرا براشون اشتغالزايي نمي كنند؟!!

-         آي بچه مرشد! وارد سياست نشو كه سياست مار هفت خطه! اشتغال هم زاييدني نيست!

-         مرشد! خسته شدم! بريم بالاي شهر

-         باشه بچه مرشد! اينجا كه مي بيني شمرونه! بالاي تهرونه! قيمت خونه هاش متري 3 ميليونه!

-         چقدر اينجا قشنگه مرشد! چرا اينجا جوونهايش بيكار نيستند؟!!

-         هان سوال خوبي پرسيدي بچه مرشد! اينها همشون رييس و مدير و وكيل و وزيرند! كسي اين طرفها بيكار نيست.اينجا كه مي بيني ارتفاع بالاي 1800 متره! طبق قانون ساخت و ساز توش ممنوعه! ولي خب اينها از ما بهترونند! برج مي سازند و مي رند بالا!

-         گفتي قانون مرشد! اين قانون چيه؟

-         قانون يه چيز عجيبيه بچه مرشد! "نونش" مال اين بالايي هاست. اما اون "قا" اولش پدر پايينيها را در مي آره بچه مرشد!

-         اين طرفها چرا اتوبوس نيست مرشد!

-         از اون سوالهاي احمقانه پرسيدي بچه مرشد! اينها نوكر و كلفتاشون هم ماشين دارند. اتوبوس مي خواهند چه كنند!

-         بريم وسط شهر مرشد!

-         اينجا كه مي بيني ميدون انقلابه! از انقلاب همين يه ميدون مونده! اين كتابفروشيها كه مي بيني همشون كتاب تست و كنكور مي فروشند! اون طرف ميدون هم فيلم و نوار  و عرق و ورق و زرورق مي فروشند!

-         چرا اين اتوبوسها اينقدر صفشون شلوغه؟ اما اونهاي ديگه خلوتند؟

-         اونهايي كه خلوتند اتوبوس ريالي اند! بجاي بليت پول مي گيرند. مردمي كه ندارند 100 تومان بدهند و سوار شوند. صبر مي كنند تا اتوبوس بليتي بيايد.

-         اينجا چقدر خاك و خل هست؟

-         اينجا كه مي بيني پياده روهاي خيابون وليعصره! 10 ميليارد تومن خرج آجر و موزاييك و سنگ فرششه!

-         اين همه پول براي چي؟

-         براي عشاق جوان بچه مرشد! كه از اين خيابون خاطرات خوش دارند...توش قدم بزنند و ياد گذشته ها كنند....براي مديرها كه توش راه بروند و به كارايي و اثربخشي فكر كنند....

-         اما اون پايين كه مردم داشتند از گشنگي مي مردند!

-         اصلا مهم نيست بچه مرشد! بگذار بميرند! به جاش از گدا گلوله ها كم ميشه...

-         آخه گناه دارند!

-         حرفهاي بچه گانه  نزن بچه مرشد! خب اگه گناه داشته باشند مي رند جهنم!

-         اين كاغذ رنگي ها چيه گل در و ديوار و درخت مرشد؟

-         اينها تبليغاته! مال انتخاباته! اينها كه عكسشون رو مي بيني شيفتگان خدمتند! يه موقع فكر نكني تشنگان قدرتند!

-         انتخاب ميشند كه چيكار كنند؟

-         كه ارزوني كنند! كه اشتغال زايي كنند! رفع حوايج خلق الله كنند! شهر را آباد كنند!

-         پس چرا شهرشون اينقدر خرابه مرشد؟

-         باز كه وارد سياست شدي!

-         مرشد به خدا ما وارد سياست نشديم. سياست وارد ما شده ......

... و اين داستان ادامه دارد!

 

بعد التحرير:

1-     مدتي اين مثنوي تاخير شد! مهلتي بايست تا خون شير شد!

2-     همه نكات مذكور در اين پست، مشاهدات شخصي خودم بود.

3-     به ياد مرحوم "عمران صلاحي" كه هميشه مي گفت: "ما وارد سياست نشده ايم! سياست وارد ما شده است!"

4-     ميشه دعا كنيد 2-3 هفته برف سنگين نيايد! يعني اگه مي خواهد بيايد بيادها! اما راهها بسته نشه! ميشه؟!!!