قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

مميزی
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

-سلام !

-سلام! كجاييد؟ من دارم مي ميرم و زنده مي شم.

-همين الان پروازش نشست!

-وقتي با هم سوار ماشين بوديد، به من زنگ مي زنيد؟

-باشه. فعلا باي!

- يا علي!

 

.....نيم ساعت بعد

-سلام!

-سلللام! كجاييد؟؟؟ اومده؟!

-آره! الان كنارمه! آدم خوبيه!

-ببين آلك جان بايد دقيقا 2ساعت و نيم ديگه برسيد اينجا.

- ساعت و نيمممم؟؟؟؟!!! من از فرودگاه امام تا اونجا نيم ساعته ميام!

- آلك! من كارهام تموم نشده. بهت پيشنهاد مي كنم يكسر بري ساوه و برگردي! بگو اشتباه اومدم!

-اميرعلي! خيلي ........

-آلك! ....

- باشه بابا!        

2ساعت و نيم بعد

-آقاي "سيوا ماني راما مورتي فنيكا ترامان" سرمميز ارشد شركت لويدز رجيستر!

-خوشوقتم! نوري هستم! مدير كيفيت!

.....

واينجوري بود كه روز آخر فروردين مميزي ما شروع شد. قرار بود ISO/TS بگيريم. يك مميزي سخت و نفس گير. 3 روز پشت سر هم. سرمميز هم يك مهندس هندي درست شبيه فيلمهايي كه ديديم. با همان مهرباني و با همان Body Language مخصوص كه وقتي مي خواهند حرف بزنند انگار دارند حركات موزون اجرا مي كنند.

و من در آن 3 روز به اندازه همه عمرم دروغ گفتم. تازه جالب اينجا بود كه اين بنده خدا فقط به من اعتماد داشت! حرف مديرعامل و بقيه را چون در چند مورد فجيع خالي بسته بودند، قبول نمي كرد و تا من تاييد نمي كردم حرفهاي كسي را باور نمي كرد. بنده خدا خبر نداشت كه خود من.... از طرف ديگر ما مدام نگران پدر مدير عاملمان بوديم. مي ترسيديم هر لحظه بپرد توي اتاق و بگويد:

-          آي مرتيكه بد هنديه جاسوس انگيليس! از جان ما چي مي خواهي؟ آمدي راپورت ما را به اينگيليسا بدهي؟؟!!

اما خدا را شكر اينجوري نشد. صبح روز آخر من كلي كار نيمه تمام داشتم. خيلي فرمها تكميل نشده بود. از آلك خواستم ماني را 2-3 ساعت ديرتر بياورد. او هم رفته بود و بيچاره را دور تهران تاب داده بود! از ميدان هفت تير برده بود توپخانه و بازار و بعد هم نواب و بعد جاده مخصوص كرج و گفته بود كه امروز طرح ترافيك است و مجبوريم از داخل شهر برويم!!!

يادش بخير! شبها تا 12 مي مانديم سركار. من و آلك و مديرعامل! با هم املت مي خورديم... بعد هم خسته و كوفته به خانه مي رفتيم. از سر خستگي و براي اينكه خوابم نبرد، با سرعت 160 تا مي راندم.  و تازه همان چند ثانيه اول مديرعاملمان با BMW چنان از كنارمان رد مي شد كه انگار پرواز مي كند...

و روز آخر كه فهميديم گواهينامه TS را گرفته ايم، همه خستگي مان رفت.

....

و حالا دوباره قرار است مميزي شويم! آخر هفته بعد. اصلا حوصله اش را ندارم! اين بار هم مميز هندي است. "آميتا باجيري" ! و من همه اش ياد "آميتا باجان" مي افتم!

خدا را شكر اين بار كار كمتري داريم. سندسازي تقريبا نداريم. ولي باز هم حوصله مي خواهد! آنهم در اين شرايط كه همه اش احساس مي كني دير شد! چقدر فرصتهايت دارد از دست مي رود!

حالا الحمدلله كه نزديك تاسوعا و عاشورا نمي آيد. چقدر دلم لك زده براي: "اي اهل حرم ميرعلمدار نيامد........" و ....."حديث باب عشق..كربلا و دمشق !"

بعدالتحرير:

1-      پستي داشتم راجع به طالع بيني و ستاره شناسي. خوب از آب در نيامد. سر وصداي يكي دو نفري هم كه خوانده بودندش به آسمان رفت. خودم حذفش كردم. به اين مي گويند: خود سانسوري. 2-      ديروز و امروز و فردا، يك خانواده روزه بوده اند. هر روز هم دم افطار مسكين و يتيم و اسيري مي رسيده و افطار بي افطار! روز سوم هم : "....هل اتي علي الانسان ....."

3-      چرا هيچكس از "مباهله" نمي گويد! كاش يكي از ما در وبلاگش از مباهله مي نوشت. حس مي كنم دارد فراموش مي شود!

يا علي!