قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

رودخونه زندگی
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

این روزها من مثلا در تعطیلات تابستانی هستم. اما انصافا شاید استراحتم کمتر هم شده باشد. این روزها با یکی دوتا از دوستان مشغول تصمیم سازی هستیم. ان شاالله آخر هفته به تصمیم گیری برسیم.

امروز برای مذاکره و جمع بندی کارهامون رفتیم جاده چالوس. کنار رودخونه. صدای آب... چقدر قشنگه!طبیعت هم واقعا از نعمتهای خدا است که ما بیشتر وقتها سعی می کنیم نبینیمش. با خودم فکر کردم تو رودخونه زندگی ما چی هستیم؟ صخره ایم؟ کف روی آبیم؟ سنگ کف آبیم؟....

شما چی فکر می کنید؟ من خودم رو صخره توی آب می دونم. جریان آب هم اتفاقات زندگیه که روح و جسم آدم را دچار فرسایش می کنه.

روزمرگی مهمترین عامل این فرسایش روحیه. این که آدم یادش بره که باید زندگی کنه و فقط زنده باشه‌ و صبح برود سرکار و شب بیاد و این که آدم هدف اصلیش را فراموش کنه یک فاجعه است.

همیشه سعی کردم دچار این روزمرگی نشم. معمولا زندگیم همیشه پر از چالش بوده و اصلا امکان روزمرگی برایم وجود نداشته.

خدا کنه خدا هیچوقت ما رو تو مرداب روزمرگی و بیکارگی غرق نکنه!