قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

به ریش نیست که !!!
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

بیشتر روزها مسیر ثابتی را طی می کنم. بزرگراه امام علی (ع) تا به انتها و بعد از آن اقدسیه، آجودانیه و ....

خیابانی که اقدسیه را به ابتدای آجودانیه متصل می کند خیابان موحد دانش نام دارد. از بیشتر سرداران شهید تصاویری در ذهن دارم. خواه مانند همت و باکری و زین الدین تصویری شفاف و خواه مانند خرازی و کریمی و کاظمی تصاویری مبهم اما از علی موحددانش تصویری در ذهن نداشتم.

مدتی بود نام  "موحد دانش" ذهنم را به شدت مشغول کرده بود. به طرز واضح و شدیدی حس می کردم که پشت دل صاحب این نام غمی است و دلشکستگی بزرگی. هر روز از این مسیر می گذشتم  و این نام مبهم در گوشم زنگ می زد: ...موحد دانش...علی موحددانش...حاج علی موحددانش.

و امروز به شکل اتفاقی و حین پراکنده خوانی روزنامه شرق (چهارشنبه 2/3/86) راز این غم عظمی و دلشکستگی بزرگ را دانستم و کاش که نمی دانستم.

ماجرا را از اینجا به بعد از زبان سیدصالح موسوی(معروف به صالی) بشنوید. هم او که هیچ دل خوشی از تعریف خاطراتش ندارد و به ندرت تن به مصاحبه می دهد. احتمالا او را با چهره دوست داشتنی و آفتاب سوخته اش در برنامه روایت فتح دیده اید. صالی در روزنامه شرق ماجرای آخرین روزهای مقاومت خرمشهر قبل از سقوط را نقل می کند و می گوید:

جوانی داشتیم به نام رضا دشتی که دانشجوی رشته انرژی اتمی تهران بود. ماشاالله خیلی هم زبر و زرنگ بود. این جوان بعد از شروع جنگ درس را رها می کند و می آید خرمشهر و در مدت کوتاهی از فرماندهان دوران مقاومت خرمشهر می شود. رضا دشتی در روزهای میانی مقاومت کلی تیر وترکش می خورد ولی از شهر بیرون نمی رود تا روز سقوط کامل خرمشهر....]یک شب صالی و رضا دشتی و موحددانش و چند نفر دیگر می روند شناسایی مواضع عراقی ها. موقع برگشت مشکلاتی پیدا می کنند. بقیه اش را خود صالی می گوید...[ ما هنگام برگشتن به شهر دیدیم شهر تاریک شده و همه چیز به هم ریخته. یک کلکی داشتیم بسته بودیمش در اسکله ماهی فروش ها. خواستیم برویم به سمت کلک که یکی از بچه ها خبر آورد که سه تا عراقی دارند می آیند. دویدیم سمت اسکله ولی طناب که خیس شده بود و با گل و لای قاطی شده بود، باز نمی شد. علی موحددانش نشست بالا ومن و فتح اله افشار نشستیم روی پله ها که علی داد زد عراقی ها دارند می آیند. فتح اله به من گفت بزن. علی موحددانش هم یک خشاب خالی کرد که منجر به افتادن یکی از عراقی ها شد. رفتیم بالای سرش. باورکردنی نبود چرا که آن تیرها نه به یک عراقی که خورده بود به رضا دشتی.

خب هوا تاریک بود و ما به گمانمان اینها که داشتند طرفمان می آمدند همان عراقیهایی بودند که دنبالمان کرده بودند! خلاصه دیدیم رضا دشتی دستش را گذاشته جلوی دهنش. 11تا تیر خورده بود. از بغل، از مثانه. شما حالا حساب کنید که ما چه حال وروزی پیدا کرده بودیم. هرجوری بود خودمان را جمع و جور کردیم. من به رضا گفتم: چرا دستت را جلوی دهنت گرفته ای؟ گفت: عراقیها همین نزدیکی ها هستند....موقعی که رضا تیر خورد طناب کلک هم باز شد! رضا را بغل کردم و با کمک بچه ها گذاشتیم روی کلک. خونی بود که از رضا می ریخت. در همان شرایط رضا از من پرسید: "حالا تیرها را کی زد؟" من و من کردم. دوباره پرسید. گفتم علی. گفت: "دستش درد نکند! درست زد!" خدا رحمتش کند. مرتب ذکر می گفت و آنقدر درد داشت که همین طور اشک می ریخت....

بعد از دقایقی سر و کله یک جیپ پیدا شد. از بخت ما تا رسید 2قدمی ما یکی از چرخهایش پنچر شد....]پنچری را می گیرند. چند متر بعد دوباره پنچر می شود. دیگر زاپاس ندارند. با همان چرخ پنچر رضا را می رسانند به بیمارستان[

با عجله رضا را بردیم طرف اتاق عمل و شروع کردیم نمازخواندن و دعاکردن. لحظاتی بعد ابراهیم قاطعی یکدفعه فریاد کشید و سرش را زد به دیوار. حمود ربیعی افتاد زمین. علی موحددانش که اصلا نمی دانست چکار باید بکند. چه کنیم؟ چه نکنیم؟ زنگ زدیم محمد جهان آرا. طولی نکشید خودش را رساند. گفت: چی شده؟ ماجرا را برایش تعریف کردیم. پرسید کجاست؟ گفتیم: در فلان اتاق. رفت و نزدیک یک ساعت بالای پیکر بی جان رضا ایستاد و زار زار گریه کرد. بعد از همه ما قول گرفت که تا جنگ تمام نشده کسی ماجرا را تعریف نکند. خب اتفاق تلخی بود...

 

حالا دارم لحظه شماری می کنم تا زودتر ساعت 4 شود. تا به قول رضا ریاحیEject  کنم به سمت امام علی(ع). برسم به موحد دانش و با صدای بلند بگویم:

" سلام حاج علی ! ماجرایت را فهمیدم..."

و بعد هم بگویم: "غصه نخوری ها! ..."

 آخر صالی در پایان مصاحبه اش گفته: "مزار رضا الان در همدان است. خواهرش هم هست. من وقتی برای اولین بار جریان واقعی شهادت رضا را برای مادرش تعریف کردم، آخر ماجرا دیدم دارد زیر لب یک چیزهایی می گوید. پرسیدم: چی داری می گویی؟ گفت: دارم برای علی موحد فاتحه می خوانم. او هم مثل پسر من! چه فرق می کند! جنگ است دیگر! نقل و نبات که پخش نمی کنند!"

پس غصه نخور حاج علی! جنگ است دیگر! نقل و نبات که...

 

بعدالتحریر:

1-      شما می دانید چرا در سالروز آزادی خرمشهر کسی صالی را به تلویزیون دعوت نمی کند؟ من می دانم ها! .....

2-      این دیالوگ اخراجی ها دارد مخم را می ترکاند: به ریش نیست که! به ریشه است !

3-      ما را چکار به صالی و موحددانش و رضا دشتی؟ کارت هوشمند سوخت را عشق است! قوی ترین مردان ایران رو ایول!