قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

پيش به سوي سرنوشت
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

قبل التحرير:

چند هفته پيش (در ايام ماه مبارك) كتاب به سوي سرنوشت را خريدم و طي 4-3 شب خواندم. كتابي بسيار زيبا كه خاطرات سال 1363 آقاي هاشمي رفسنجاني است. مطالعه اين كتاب و كتب خاطرات سالهاي قبل آقاي هاشمي را بر همه مديران اين مملكت واجب مي دانم. مدير كه مي گويم يعني هركس كه به نحوي درگير تصميم سازي و تصميم گيري است.از كارشناس يك شركت كوچك گرفته تا مديران واحدهاي بزرگ تا وكلاي مجلس و وزراي دولت و الخ...

خواندن خاطرات آقاي هاشمي بدجوري كك به جانم انداخت كه روزنگاري كنم. خدا را چه ديديد! شايد خاطرات من هم بفروش و به قول اخوي بزرگوار محمد حاجعلي (ملقب به حاجعلي دلاور!) برفوش شد! خلاصه اينكه تصميم گرفتم چند روزي خاطره نگاري كنم تا ببينيم يك من ماست چقدر كره دارد!

دوشنبه 23 مهرماه 1386:

خواب بعد از نماز صبح باز هم كار دستم مي دهد. به سرعت آماده مي شوم و حركت مي كنم. راننده سرويسمان چشمش را جراحي كرده و چند روز سرويس نداريم. ماشين را بر مي‌دارم و يا علي مدد! در مسير، آزاد (برادر آلك و مدير برنامه ريزي جديد الاستخداممان)را هم سوار مي كنم. چون 2روز بعد از عيد فطر است و هرسال اين موقع ها پسر خوبي مي شوم، هيچ خلافي مرتكب نمي شوم. استثنائا معقول مي رانم. يعني بر خلاف رويه معمول نه لايي مي كشم و نه با سرعت بالا حركت مي كنم. تونل رسالت را رد مي كنيم. در لاين سرعت هستم و حدود 100-90 كيلومتر سرعت دارم. بزرگراه حكيم خلوت است ولي براي تند راندن تحريك نمي شوم. ناگهان صداي فرياد آزاد را مي شنوم كه: "مواظببببب...!!!" و هنوز "باشش" را نگفته ضربه هولناكي به ماشي وارد مي شود.متوجه نيستم چه اتفاقي افتاده است. باران شيشه خرد شده بر سر و رويم باريدن مي گيرد و آزاد نيمه جان از بغل روي صندلي من افتاده است. در اثر شدت ضربه به گاردريل كوبيده مي شويم. خاطرم نيست چه شد ولي خوب يادم هست كه چندين بار ابوالفضل علمدار را صدا مي زدم....روي پل چمران متوقف و از ماشين پياده مي شوم. آزاد ناله مي كند. خدا را شكر زنده است! با ناباوري به ماشين نگاه مي كنم. نيمه راست ماشين نابود شده. در طرف راست هم باز شده و اگر آزاد كمربند نبسته بود وسط بزرگراه بود! ستون بين 2 در به محل ترمزدستي رسيده و صندليهاي جلو بهم چسبيده است. شيشه ها خردشده و والذارياتي است كه بيا و ببين! متعجبم كه چجور بدون برخورد به ساير اتومبيل ها به كنار آمده ام. الله اعلم...!

با 110 تماس مي گيرم. در كمتر از 5 دقيقه گشت بزرگراه مي رسد. در اين فاصله ماجرا را تجزيه و تحليل مي كنم. پيكان سفيدرنگي با سرعت بالا در حال حركت بوده كه منحرف مي شود و روي جدول سمت راست بزرگراه مي رود و بعد به سمت چپ مي چرخد و مثل تير از چله كمان رها شده به سمت چپ پرتاب مي گردد كه از آسمان بر سر ما فرود مي آيد و اگر ما نبوديم يحتمل به آنطرف بزرگراه مي‌پريد.

ستوان يكم اصغريان مي آيد و با تعجب حادثه را حلاجي مي كند. از روي خط ترمزها و آثار برخورد با گاردريلهاي چپ و راست نظر مرا تاييد مي كند. افسر بسيار خوشرو و خوش برخوردي است. آزاد با آلك تماس مي گيرد و آلك سريعا مي رسد. آلك هم با آقاي شهبازيان كه مدير عاملمان است تماس مي گيرد و ايشان هم با BMW 530i در چشم برهم زدني مي رسند.

راننده پيكان كارمند عقيدتي- سياسي نيروي انتظامي است. به گفته خودش هفته اخير را شبها به علت برگزاري مراسم هفته نيروي انتظامي بيدار بوده است و صبح پشت فرمان لالا تشريف داشته اند. دلم نمي آيد سرزنشش كنم و اصلا خدا اينقدر رحم كرده كه جاي اين حرفها نيست. مضاف بر اينكه از دعوا و گلاويز شدن بر سر تصادف تنفر دارم. آزاد همه جايش! بنفش شده و خيلي درد دارد. گردنش هم نمي چرخد!!! ولي ستوان اصغريان توصيه مي كند كه اين را در گزارش ننويسد تا گرفتار مسائل حقوقي نشويم....مدير عاملمان معتقد است كه علت اصلي تصادف پخش ديرهنگام سريال ميوه ممنوعه (هستي - حاجي فتوحي) بوده است و افسر كارشناس خنده كنان تاييد مي كند!!! ....

سه‌شنبه 24 مهرماه 1386:

بيمه ايران!!!‌با روشهاي عهد دقيانوس، پرسنل بي انگيزه اعصاب خردكن، كارشناسان رشوه بگير و مديران نفهم!!! معذرت مي خواهم ولي اين مودبانه‌ترين چيزي است كه مي شود در مورد بيمه ايران نوشت!

چهارشنبه 25 مهرماه 1386:

بيمه ايران!!! اين نام را به خاطر بسپاريد!

پنج‌شنبه 26 مهرماه 1386:

متدولوژي آرنوش را بخاطر مي آورم. به دفتر مدير شعبه ممتاز! شرق مي روم. با تندي مي پرسم: "شما مدير اينجاييد؟" از سر بي اعتنايي جواب مي دهد: "فرمايش؟!!" مي گويم: "اگر تو! مدير اينجايي خاك بر سرت با اين مديريتت!" انگار دچار برق گرفتگي شده باشد فرياد مي زند: "اين را كي راه داده..." من هم فرياد مي زنم: "مردك! از پول حق بيمه من و امثال من اينجا نشسته اي!!! ..." دعوا بالا مي گيرد. سرجايش مي نشانمش! مردك عرضه اداره يك نانوايي را هم ندارد. به جاهايي كه نمي خواهم متوسل مي شوم و طرفه العيني 500 هزارتومان خسارت مي شود 1ميليون و 27 هزار تومان! كاش يك چك هم زير گوشش مي زدم تا دلم خنك مي شد. ديگر مطمئن شده ام كه در جاهاي دولتي و شبه دولتي فقط همين روش جواب مي دهد. زنده باد آرنوش!

شنبه 2۸ مهرماه 1386:

امروز سه تماس داشتم در مورد آقاي پناهيان! همه سوال مي كنند چرا صدا و سيما برنامه هايشان را پخش نمي كند. چه گويم كه ناگفتنم بهتر است! در مورد آقاي ضرغامي و تحت تاثير الياس قرار گرفتنش بايد چيزي بنويسم! مشابه ماجراي آقاي پناهيان در مورد آقاي نوري زاد و آقاي طالب زاده هم تكرار شده است. صداي محمد نوري زاد از مناجاتهاي قشنگ افطار ناگهان حذف شد و پخش تيزر بشارت منجي نادر طالب زاده هم متوقف شد. به دليل نگارش نامه انتقاد آميز به حضرت ضرغامي!

....

پنج شنبه 3 آبان 1386:

در اين اوضاع و احوال سر و كله مميز هندي هم پيدا شده است... هر دم از اين باغ بري مي رسد!!!

بعدالتحرير:

1-      باز هم مي گويم كه كتاب به سوي سرنوشت خيلي زيباست. بحرانهايي كه ما شنيده ايم و چيزي راجع به آن نمي دانيم را مي شود از نزديك لمس كرد. دعواهاي محسن رضايي و شهيد صياد شيرازي هم شنيدني است. همينطور ماجراي تير غيب! زدن به كشتي هاي خليج فارس!!! اختلاف نظر مسوولين هم كه در مورد همه چيز گويا وجود داشته است و اگر نبود تشرهاي امام (ره)...جالب اينكه سلايق سياسي آقاي هاشمي مورد پسند من نيست ولي در آن سالها خوب عمل مي كرده است.

2-      "بيمه ايران" اين نام را بخاطر بسپاريد و به آن اعتماد نكنيد. اتومبيلتان را هم به بيمه ديگري بسپاريد. يك مشت....

3-      دوست دارم خيلي بنويسم. بهتر بگويم از خيلي چيزها دوست دارم بنويسم. حيف كه وقت كم مي آورم. به قول بزرگواري بايد صبح ها يك ساعت زودتر برخيزم كه 24 ساعتم بشود 25 ساعت.

4-      اين اصطلاح عدم توانايي در اداره نانوايي را هم از كلام امام است در مورد بعضي آقايان كه امروز خيلي داعيه مديريت و كار كارشناسي دارند! (به نقل از خاطرات آقاي هاشمي)

اللهم وفقنا لما تحب و ترضي و اجعل عواقب امورنا خيرا.