قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

تا نگاه مي‌كني وقت رفتن است
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

سال 1368 من كلاس چهارم دبستان بودم.جنگ تازه تمام شده بود و زندگي‌ها رنگي از آرامش به خود مي گرفت. خانه ما هميشه پر بود از كتاب و مجله و روزنامه. از "سلام" تا "كيهان" و "اطلاعات" و از "دانشمند" تا "دانستنيها". هركس مجله خودش را داشت غير از من. "كيهان بچه‌ها" اصلا راضي‌ام نمي كرد. برخلاف گذشته هيچ اشتياقي به خريدنش نداشتم و خواندنش برايم لذتي در برنداشت. پيشتر اينجور نبود و كيهان بچه‌ها گوشه ثابتي از كودكيم بود. كيهان بچه‌ها با داستانهاي دنباله دارش، با "آشيانه در مه"، با "پنج روز در نيمروز"، با "اميرحسين فردي" و "شكوه قاسم‌نيا"...

سال 68 بود و چندماهي بود كيهان بچه‌ها نمي خواندم. يك روز شنبه - خوب خاطرم هست با همه جزئيات- پدرم مجله اي با خود به خانه آورد و گفت:...."روزنامه فروش مي گفت تازه درآمده...خوب بود بگو هر ماه بخرم". و من حسابي لجم گرفت كه اگر خوب بود لابد هفته نامه بود و ماهنامه به چه دردِ منِ كرم كتاب مي خورد كه يكساعته فيها خالدونش را هم درآورده ام....

...ورق مي زدم و غرق لذت مي شدم. روي زمين نبودم. پرواز مي كردم لابلاي "حرفهاي خودماني"، "قصه ماه"، "از الف تا ي"، "نگاهي به يك تابلو"، "پاي صحبت همسايه"، "قصه ديگران"...واي كه چه باغ سبزي بود اين سروش نوجوان....انگار ازبهشت آمده بود.

اينقدر عقل‌رس شده بودم كه كنجكاوي كنم چه كساني اين مجله را درآورده اند. مديرمسوول: "مهدي فيروزان"، شوراي سردبيري: "فريدون عموزاده خليلي"، "بيوك ملكي"، "قيصر امين‌پور"....نامهايي ناآشنا ولي...ولي...من شنيده بودم اين نام را..قيصر...امين پور...ياد جلسات گرم تابستاني كانون پرورش فكري افتادم...روزهاي دوشنبه...شعرخواني...و من كه جزوه اي يافته بودم و نامش را به هيچ كس نمي گفتم و هر هفته شعري مي خواندم از رويش و گاهي حتي از حفظ....شاعرش قيصر  امين پور بود. مثل چشمه مثل رود! خوب در خاطرم مانده است.

با سروش نوجوان بزرگ مي شدم. سروش نوجوان كه به شماره 100 رسيد ديگر نخواندمش. سالهاي آخر دبيرستان بود و حسابي سياسي شده بوديم. در مدرسه گروه منسجمي داشتيم. معلم عوض مي كرديم. كلاس تعطيل مي كرديم. از ابراهيم...پسر سردار...حرف مي كشيديم. سريال كرباسچي مي ديديم و البته بر صدر همه اينها: كنكور! خداحافظ سروش نوجوان! "افتخاري" تازه مد شده بود. "يارا يارا گاهي...دل ما را..به چراغ نگاهي روشن كن!...شام تار دل را... چو مسيحا به دميدن آهي روشن كن!... بي تو برگي زردم....." و من مي دانستم كه از سروده هاي قيصر امين پور است. و اين را اينقدر با حرارت مي گفتم كه انگار نسبتي با وي داشتم... و داشتم. امين پور معمار نوجواني ام بود. لااقل يكي از معماران بود.

.......

ترم اول دانشگاه در راهرو (مابين كتابخانه و سامانه) نشسته بوديم و گپ و گفت روزانه داشتيم. صحبت از داشكده معارف شد و درس فارسي. يكي گفت: "استاد ما امين پور است" . يك چيزي زيرپوستم دويد. گفتم: "شاعر است؟"..گفت: "گمان كنم!"...دويدم...نه باپا...كه با سر. سركلاس بود. پس چرا تمام نمي شود!...تمام شد. در باز شد. با چه شوقي نگاه كردم درون كلاس....قيصر نبود كه...حسرت خوردم...

....

"محمد اصفهاني" بر صدر بود و تابستان گذشته حتي محمد هم يكسره حين رانندگي پخشش مي كرد:" اي ساحل آرامشم...سوي تو پر مي كشم..از دوريت در آتشم..در آتشم يارا....." و خودم ناصر عبداللهي خدابيامرز گوش مي دادم: "سراپا اگر زرد و پژمرده ايم...ولي دل به پاييز نسپرده ايم...." و خوشحال بودم كه قيصر هنوز قيصر ادبياتمان است. هر چند شنيده بودم تصادف كرده و رنجور است...هر چه بود قيصر بود هنوز. تلخي كلامش را خوب مي شد فهميد. پيشترها هم بود: "اين ترانه بوي نان نمي دهد..." ولي حالا خيلي بيشتر شده بود. "اگر داغ  شرط است ما ديده ايم...." صداوسيما هم كه تحريمش كرده بود. هيچ تصويري از قيصر نبود. تا بادمجان دور قابچينهايي هستند كه همه را : "عزيز دلم، سرور خودم..." مي خوانند و با همه بزرگان درگذشته! خاطره دارند، چه جاي قيصر و "سيد حسن حسيني!‌"

....

"QEISAR FOWT KARD"... اس ام اس را كه ديدم هيچ به قيصر خودمان شك نكردم. گفتم اين بابا قيصر ما را از كجا مي شناسد؟ لابد قيصر فيلم فارسي را مي گويد...قيصر كيميايي را... تلفن كه زنگ زد مضطرب مي شوم...........و انگار يك تكه از قلبم كنده مي شود. و حالا شاعران دوست داشتني‌ام هر 3 رفته اند و هر 3 هم در سالهاي جواني و ميانسالي. سلمان هراتي و سيدحسن حسيني و قيصر امين پور. حالا قيصر گل سرسبد صدا و سيما است. همه كانالها تصاويرش را پخش مي كنند و من دوست دارم يقه اشان را بگيرم كه: "به روزگار زندگاني اش كجا بوديد؟؟!!!"

 

بعدالتحرير:

1- رحم الله من يقراء فاتحه مع الصلوه

2- ...چرا مرده پرست و خصم جانيم؟

3- قيصر بر گردنم حق بسيار داشت. از نزديك نديده بودمش ولي روحم بارها سيراب كلامش شده بود. در مسير زندگي‌ام تاثير بسيار داشت. هيچوقت فراموشش نمي كنم. و باز مي نويسم از او.

 

قيصر امين پور

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانی، زندگيهای اداری
آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری
صندليهای خميده، ميزهای صف‌كشيده
خنده‌های لب پريده، گريه‌های اختياری
عصر جدولهای خالی، پاركهای اين حوالی
پرسه‌های بی‌خيالی، صندليهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی ميز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسليت‌ها نامی از ما يادگاری