قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

مديريت بحران!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

به یک حادثه می شود از زاویه های گوناگون نگاه کرد و  بسته به نوع نگرش می توان برای یک قصه، قهرمانهای گوناگونی در نظر داشت.

قصه امشب ما، یکی از همین قصه های چند وجهی است. حکایت خونبار یک حادثه که معمولا اصل ماجرا در پشت همین وجه حماسی و عاطفی پنهان می ماند.قصه کربلا را می گویم.

آنروزها از دید بیشتر مردم، یزید (لعنت خدا بر او) برنده این نبرد بود. اما حالا چه! آنهم بعد از ۱۴۰۰سال و با نشستن گرد و خاک ماجرا؟!!!

متاسفانه یا خوشبختانه، کشش عاطفی این ماجرای تلخ، موجب شده است تا ما مدیریت یکی از قهرمانان تاریخ را به درستی نبینیم.

یقینا شما بهتر از من می دانید که مدیریت بحران، از جمله پیچیده ترین موقعیتهای یک مدیر است و راستی که قهرمان قصه ما، چه زیبا از پس این موقعیت برآمده است.

حتما می دانید که راجع به چه کسی داد سخن می دهم! بله، زینب کبری! خودتان لحظه ای چشم بر هم گذارید و خود را در موقعیت عمه سادات قرار دهید: فاجعه خونبار کربلا، شهادت برادرانی چون حسین(ع) و عباس(ع)، برادرزادگانی چون ۲علی و قاسم و یاران باوفایی چون حبیب و بریر....

به این مصائب بیفزایید اسارت به دست دشمن را، آنهم دشمن زبونی که نه دین دارد و نه آزادگی.

و حالا زینب مانده است و وظیفه ای سنگین. هدایت کاروان اسیران، مسوولیت کوچکی است در مقایسه با مسوولیت مذکور....

پیام حسین(ع) باید به سلامت از پیچ و خم تاریخ عبور کند و به دست فرزندان آخرالزمان برسد. رسالت کربلا باید از تحریف دشمنان دانا و کوته نگری دوستان نادان در امان بماند. خون حسین باید در رگ تاریخ جاری شود و همه آزادگان تاریخ را جان دوباره بخشد.

و این بار سنگین بر عهده زینب است. یا زینب کبری! و چه زیبا از پس این وظیفه خطیر برآمده است. اگر نه امروز ما هم به سیاست یزید آفرین می گفتیم و حسین را خارجی می پنداشتیم.

فراموش نکنید که زینب، فرزند فاطمه (س) است. فاطمه هم پیام ولایت علی را به ما رساند. هرچند که مردم مدینه نشنیدند. یعنی نخواستند که بشنوند.

من اگر مدرس مدیریت بحران بودم، شاگردانم را وا می داشتم تا مدیریت زینب را موشکافی کنند و ببینند که چگونه زینب زیر سنگباران مردم شام وارد این شهر شد و در نهایت چگونه همه چیز را به نفع حسینیان عوض کرد؟

من فقط مانده ام که چگونه می توان میان این همه تناقض، ارتباط منطقی برقرار کرد. از یکسو بیماری سجاد(ع)، از سوی دیگر بی تابی کودکان کاروان، و از سویی آن سخنرانیهای دشمن رسواکن در مجلس یزید!

اینها را وا می گذارم به همان شاگردان مدیریت بحران! باور کنید نمی خواهم اوقات خوشتان را تلخ کنم ولی به یاد زمزمه های رقیه (س) ۳ساله با سر پدرش  افتادم:

بابا یه مطلبی می خواد....قلبمو آتیش بزنه

ترسم اینه اگه بگم.....عمه باهام قهر بکنه

عمه رو که تو می شناسی....با اون حیا و غیرتش

چادرشو کشیدنو .....سیلی زدند تو صورتش

...........

سالروز وفات پیام آور کربلا، زنده نگهدارنده رسالت حسین(ع)، دختر خلف فاطمه(س) و علی(ع)، زینب کبری(س) تسلیت باد!