قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

پرواز به سرزمینهای دور!
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چند شب پیش یکی از بهترین دوستهایم را دیدم. از لابلای حرفهایش کاملا مشخص بود که هوای رفتن به سرش زده و دارد برای رفتن امروز - فردا می کند.

اسم این دوست خوبم را نمی گویم. شاید راضی نباشد. تازه شاید نخواهد دوستدارانش! بدانند که قصد پریدن دارد. اگرچه می دانم خیلی هایتان حدس می زنید که چه کسی را می گویم. به هرحال یک اسم مستعار برایش انتخاب می کنم : حامد (یک جورهایی مرتبط هم هست ها!!!)

حامد از وضعیت کشورمان گله داشت(مثل همه ما)، چیزهایی آزارش می داد که کمابیش همه ما را می آزارد: بی نظمی- بی لیاقتی بعضی مدیران- ناکارآمدی بعضی از سیستمها و ....

اما این نوع گلایه از نوع گلایه های همیشگی نبود. انتقادهای قبلی حامد و انتقادهای همیشگی ما از جنس چه باید کرد؟ بود ولی این بار حامد به زبان بی زبانی می گفت: کاری نمی توان کرد.

کاملا مشخص بود که در سر هوای رفتن می پروراند. از حامد بعید بود. نه اینکه بگویم حرکتش اشتباه است ولی ....!

شخصیت حامد بر ۴ محور اصلی تشکیل یافته است(مذهب-غیرت- نظم-عاطفه). از ۲ محور اول یعنی مذهب و غیرت می گذرم. اگرچه یقین دارم که مهمترین و اصلیترین پایبند حامد برای رفتن همینها هستند. عامل سوم نظم است. حامد شیفته سیستمهای منظم و آدمهای وظیفه گرا است. افسوس که نظم در کشور ما کیمیای کمیابی است!

من که سالها با حامد دوست و همکار بوده ام می دانم که بی نظمی (از جمله بی نظمی خودم) تا چه حد حامد را می آزارد و روحش را رنجور می کند. یقینا مهمترین عامل پروازش هم مشاهده نظام مندی کشورها و سازمانهای غربی است.

من اینجا می خواهم فقط توجه حامد را به محور چهارم شخصیتش یعنی عاطفه جلب کنم. به جای مقدمه چینی و ذکر دلایل عقلی فقط توجهش را به یک خاطره جلب می کنم. اتفاقی که می خواهم برایتان نقل کنم کاملا واقعی است و در محل کار من و در حضور خود من رخ داده است. من تنها اسامی را عوض کرده ام:

- صبح بخیر آقای اسمیت!

- صبح بخیر! چرا تاخیر داشتی آلبرت؟

- بخشید آقای اسمیت! ولی امروز صبح مادرم فوت کرد!

- اه! متاسفم! اشکالی ندارد. تاخیر تو قابل قبول است. به سر کارت برو...

- آقا! می خواستم امروز کمی زودتر بروم تا در مراسم تدفین مادرم حاضر شوم.

- متاسفم آلبرت! من می دانم که برادر تو در این مراسم حاضر است. پس لزومی به رفتن تو نیست.

- حق با شماست. روز به خیر آقا!

- روز بخیر!

باور کنید من که نظاره گر این گفتگو بودم، بعد از شنیدن آن حالت تهوع پیدا کردم. چگونه ممکن است این چنین سرد، بی روح، بی عاطفه و ماشینی بود؟

حامد خوب من! تصور کن می توانی حتی لحظه ای در میان این رباتها زندگی کنی؟ به قول آن بنده خدا: تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته......!

 باور کن من هم به جامعه نظام مند و مبتنی بر شایستگی غربیها حسادت می کنم، اما می دانی این جامعه به چه بهایی ساخته شده است؟

به بهای فراموشی احساس، به قیمت پایمال شدن عشق و لگدمال شدن عواطف انسانی. نمی خواهم بگویم پیشرفت و توسعه مترادف با فراموشی ارزشهای انسانی است. نه! ما نمی خواهیم و اصلا نباید این چنین ساده انگارانه با موضوع توسعه برخورد کنیم. ما باید به دنبال توسعه پایدار و همه جانبه باشیم، البته با در نظر گرفتن همه مولفه های ارزشمندمان...

حامدجان! من نمی گویم نرو. اگر می خواهی بروی مانعت نمی شوم ولی لطفا با چشمان کاملا باز به این مقوله نگاه کن. محمد آن شب حرف خوبی  می زد: اگر مرد زندگی غربی هستی اول همینجا غربی شو و بعد برو! می توانی؟ من که فکر نمی کنم. بعید می دانم بتوانی آن روح مهربان و قلب پر احساس را خفه کنی! آن اشکهای آماده ریختن را چه می کنی؟؟؟

توصیه می کنم کتاب (نشت نشا) رضا امیرخانی را بخوان. این رضا امیرخانی زندگی خیلی ها را عوض کرده و روح خیلی ها را قلقلک داده است(از جمله خودم).

بیشتر فکر کن دوست خوب من! بیشتر و بیشتر! شاید این مهمترین تصمیم زندگی تو باشد!