قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

سلام سيد!
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

امشب بعد از مدتها در دل شوری دارم. دلیلش شاید از دید شما خنده دار، بی ربط و حتی احمقانه باشد. ولی خودم چنین فکر نمی کنم.

 از گذشته های دور لبنان همواره گوشه ای از ذهن مرا به خود اختصاص داده بود. رسانه های کشور ما از لبنان تصویر کج و معوجی به ما نشان داده اند. همانطور که از جنگ هشت ساله خودمان، از (همت)، (باکری)، (خرازی)، (چمران )و ... برایمان تصاویر مبهم و بعضا اشتباهی ترسیم  کرده اند.

راستش را اگر بخواهید اصلا انتظار بیجایی است که بتوان عمق وقایع را از دریچه های کوچکی مثل تلویزیون و روزنامه ها و ... دریافت. آنهم در کشور ما که با همه چیز مثل یک demo و show برخورد می شود.

اصلا تا به حال فکر کرده اید چگونه شیعیان در لبنان ریشه دوانیده اند؟ نکند منتظر بوده اید صدا و سیما در این مورد اصلاع رسانی کنند؟ از لبنان چه می دانید؟ بله! مستحضر هستم که "نانسی عجرم" لبنانی را دیده اید و ....

لبنان سرزمین عجیبی است. شیعیان، اهل سنت، مسیحیان و دروزی ها گروههای اصلی تشکیل دهنده این کشور هستند. 3گروه اول مذاهب رسمی و شناخته شده ای هستند، اما دروزی ها را کسی نمی شناسد. حداقل من کسی را نیافتم که تصویر درستی از این جماعت برایم ترسیم کند. ظاهرا مسلمان هستند ولی انحرافات شدیدی دارند. چیزی در مایه های علی اللهی های کشور خودمان و به شدت ضد شیعه و حتی شیعه کش!

و اما قصه شیعیان... سالها پیش، در زمان خلیفه دوم(عمر بن خطاب) یکی از صحابی پیامبر مرتکب اقدامات زننده ای می شده است. این صحابی بزرگوار جناب ابوذر غفاری، یار خالص و مخلص پیامبر و علی (ع) بوده اند. این بنده خوب خدا نظم جامعه اسلامی را به هم زده بوده و با طرح سوالات بی ربطی مانند عدالت اجتماعی، ثروتهای بادآورده، مقایسه حکومت خلیفه با حکومت زمان پیامبر و ... قصد تشویش اذهان عمومی را داشته است!

عمر(لعنت خدا بر او باد) فکر بکری می کند. ابوذر را به بهانه نظارت بر کار والی شام، روانه غربی ترین نقطه سرزمین اسلام می کند. ابوذر ساده دل هم می رود تا بر کار حاکم وقت شام:معاویه (لعنت الله علیه) نظارت کند.

می دانید معاویه چه می کند؟ معاویه ملعون، ابوذر را محترمانه به دورترین نقطه شام تبعید می کند و احتمالا می اندیشیده است که ابوذر در میان مسیحیان منطقه خاموش می گردد.

حالا بشنوید از ابوذر: این رادمرد قصه ما، به جنوب لبنان فعلی می رود. از علی (ع) می گوید و از فاطمه(س). از پیامبر(ص) و خدیجه و ابوطالب. اینقدر صمیمانه و خالصانه می گوید که می شود آنچه که باید بشود! بسیاری از اهالی جنوب لبنان(جبل عامل، بقاع، صور و شبعا) شیعه می شوند. آنهم شیعه دو آتشه! برای اینکه خود ابوذر که اصلا یک تکه  آتش بوده است.

این افتخار برای شیعیان لبنان خیلی زودتر از افتخار ما ایرانیان رخ داده است. آن زمان یحتمل اجداد ما زرتشتی بوده اند! و بدین ترتیب شیعیان در این سرزمین ریشه می دوانند. با فرآیندی مشابه چند سال بعد گروه زیادی از اجداد ما هم در ایران شیعه می شوند. گروهی که از ظلم و جور اعراب به ستوه آمده بودند ولی هیچ رغبتی برای بازگشت به دین دروغین موبدان زرتشتی نداشته اند، به خواست خدا و با مدد مولا علی (ع) شیعه می شوند.

اولین تماسها بین شیعیان ایران و لبنان در زمان سربداران رخ می دهد. سربداران در خراسان اولین حکومت شیعی را تشکیل می دهند و برای رفع نیاز فقهی و شرعی خود، نامه ای به علمای شیعه لبنان می نویسند و دست یاری به سویشان دراز می کنند. شاید شما هم نامهای خانوادگی "جبل عاملی"، "صوری" و نامهایی از این دست را شنیده باشید، اینان فرزندان همان مهاجران لبنانی به کشور ما هستند.

و این چنین پیوند ما ایرانیان و شیعیان لبنان شکل می گیرد و در طول تاریخ عمیق تر می شود. سالها می گذرد و جماعت شیعه زیر فشار سایر گروههای لبنانی در تنگی و فشار کمرشکنی قرار می گیرند. این بار ایرانیان به تلافی بر می خیزند. فکر می کنم کمابیش ماجرای "امام موسی صدر" و "چمران" را شنیده باشید. 

و اینگونه است که امروز نام "ایران" کلید درهای بسته شیعیان لبنان است و ایرانی که می بینند انگار پس از سالها عضو گم شده خانواده خود را یافته اند.

....

امشب بعد از مدتها در دل شوری دارم. دلیلش شاید از دید شما خنده دار، بی ربط و حتی احمقانه باشد. ولی خودم چنین فکر نمی کنم.

ناخودآگاه یاد فرمایش حضرت حافظ می افتم که گویی در وصف مجاهدین حزب الله لبنان و شیعیان این کشور سروده است:

حافظ اگر قدم زنی در راه خاندان به صدق... بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

مبارک باشد! این پیروزی بر پریزادهای کوچک لبنانی، دختر بچه های نازنینی که در قانا پرپر شدند، همه شهدای لبنان، مجاهدین حزب الله و ابرمرد شیعه: سید حسن نصرالله مبارک باد!

راستی! این پسر بچه خوشگلی هم که عکسش را گوشه وبلاگ من می بینید، همین اخوی خوبمان است. سید حسن را می گویم ها !!!