قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

کربلا به روایت امیرعلی(قسمت سوم)
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

قبل التحریر:
من در همین تهران، در منزل یکی از علمای بزرگ این شهر، در چند سال پیش، از یکی از اهل منبر که روضه لیلا را می‏خواند شنیدم و من در آنجا چیزی شنیدم که به عمرم نشنیده‏ بودم. گفت بعد از اینکه حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان‏ کرد، نذر کرد که اگر خدا علی اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد . یعنی نذر کرد که سیصد فرسخ‏ راه را ریحان بکارد ! این را گفت و یکمرتبه زد زیر آواز:
نذر علی لئن عادوا و ان رجعوا................ لازرعن طریق الطف ریحانا
من نذر کردم که اگر اینها برگردند راه طف را ریحان بکارم .
این شعر عربی بیشتر برای من اسباب تعجب شد که این شعر از کجا پیدا شده؟ بعد بدنبال آن رفتم و گشتم، دیدم این طفی که در این شعر آمده کربلا نیست، بلکه این طف سرزمین مربوط به داستان لیلی و مجنون معروف است که لیلی‏ در آن سرزمین سکونت می‏کرده و این شعر مال مجنون عامری است برای لیلی و این آدم این شعر را برای لیلا مادر علی اکبر و کربلا می‏خوانده. تصور کنید اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب آنجا باشد و این‏ قضایا را بشنود، آیا نخواهد گفت که: "تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد؟" آنها که نمی‏فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است، بلکه می‏گویند: -العیاذ بالله- زنهای اینها چقدر بی‏شعور بوده‏اند که نذر می‏کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند . [حماسه حسینی- جلد اول- صفحه 26-27]
----------------------------------

راوى گوید: عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن زبیر به خدمت آن جناب آمدند و اشاره نمودند که در مکه بماند. امام علیه السّلام در جواب فرمود: جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مرا امر فرمود به امرى که ناچار باید به جا بیاورم .پس ابن عباس از خدمت آن جناب مرخص گردید در حالى که مى گفت : واحُسَیْناهُ ! سپس عبداللّه بن عمر به خدمتش رسید و اشاره نمود که با گروه ضلال صلح نماید و بیم داد او را از آنکه قتال کند.
امام فرمود: اى اباعبدالرحمان ! ندانسته اى که از پستى و خوارى دنیا در نزد خداى تعالى بود که سر مطهر جناب یحیى بن زکریا علیه السّلام را به هدیه و تعارف بردند از براى سرکشى از سرکشان بنى اسرائیل ؛ آیا ندانسته اى که بنى اسرائیل از طلوع فجر تا طلوع آفتاب هفتاد پیغمبر را مى کشتند؟!!سپس در بازارهاى خود مى نشستند و خرید و فروش مى نمودند، که گویا هیچ کارى نکرده بودند؛ پس خدا متعال تعجیل نفرمود در انتقام کشیدن از ایشان بلکه بعد از مدتى گرفت ایشان را مانند گرفتن شخص صاحب عزّت و انتقام کشنده .اى عبداللّه ! بپرهیز از خشم خداى تعالى و دست از یارى من برمدار.
راوى گوید: چون اهل کوفه شنیدند که حضرت امام حسین علیه السّلام به مکه معظمه رسیده و از بیعت کردن با یزید پلید امتناع دارد، همه در خانه سُلیمان ین صُرَد خُزاعى مجتمع گردیدند و چون جمعیت ایشان کامل گردید، سلیمان بن صرد برخاست و خطبه اى خواند و در آخر خطبه خود گفت :
اى گروه شیعیان ! شما دانستید که معاویه لعین به دَرَک رفته و به سوى غضب خداى تعالى روى آورده و به نتایج کردار خویش رسیده و فرزند پلید آن ملعون به جاى پدر خبیث خود نشسته و حضرت امام حسین علیه السّلام از بیعت کردن با او رو گردانیده است و از ظلم طاغوتیان آل ابوسفیان - لَعَنَهُمُاللّهُ - به سوى مکه معظمه فرار نموده است و شما، شیعیان او هستید و از پیش ، شیعه پدر بزرگوار آن حضرت بوده اید و امروز آن جناب محتاج است که شما او را یارى نمایید؛ اگر مى دانید که او را یارى خواهید نمود و در رکاب او با دشمنان او، جهاد خواهید کرد عرایض خود را به آن جناب بنویسید؛ اگر مى ترسید که مبادا سستى در یارى او نمایید و از دور او متفرق گردید، در این صورت ، این مرد را مغرور و فریفته خود نسازید.
راوى گوید: اهل کوفه نامه اى به خدمت آن جناب نوشتند به این مضمون که:
بِسْمِ اللّهِ ... این نامه ایست به سوى حسین بن على بن ابى طالب علیه السّلام ، از جانب سُلیمان بن صُرَد و مُسَیَّب بن نَجَبَه و رِفاعة بن شَدّاد و حبیب بن مُظاهِر و عبداللّه بن وائل و از جانب سایر شیعیان آن حضرت از جماعت مؤ منان که سلام ما بر تو باد!.
امّا بعد؛ حمد و سپاس آن خداوند ى را سزاست که آن کس را که دشمن تو و دشمن پدر تو از سابق بود هلاک نمود. آن مرد جبّار و عنید و ستمکار که امور این امّت را به ظلم تصرف کرد و غنیمت ها و اموال ایشان را غصب نمود و بدون آنکه امت راضى باشد آن مرد بر ایشان امیر و حکمران گردید. پس از آن ، اَخْیار و نیکوکاران را کشت و ناپاکان و اشرار را باقى گذارد و مال خدا را سرمایه دولتمندى ظالمان و سرکشان قرار داد. پس دور باد از رحمت خدا، چنانکه قوم ثمود از رحمت خدا دور گردیدند.
پس ما را امام و پیشوایى جز تو نیست ، بیا به سوى ما که شاید خدامتعال ما را به واسطه تو بر اطاعت حق مجتمع سازد و اینک نُعمان بن بشیر - حاکم کوفه - در قصر دارالاماره مى باشد و با او از براى نماز جمعه و نماز عید حاضر نمى شویم و اگر خبر به ما برسد که حرکت فرموده اى ، او را از کوفه بیرون خواهیم نمود تا به شام برگردد. اى فرزند رسول خدا، سلام ما بر تو و رحمت و برکات الهى بر پدر بزرگوار تو باد ! وَلا حَوْلَ ...

 بعد از آن ، نامه مزبور را روانه خدمت آن جناب نموده و پس از آن ، دو روز دیگر درنگ کردند. بعد از دو روز جماعتى را به خدمتش فرستادند که با ایشان یک صد و پنجاه طُغرى عریضه از یک نفر، دو نفر، سه نفر و چهار نفر بود و در آن نامه هاى امضا شده خواهش نموده بودند که آن حضرت به نزد ایشان تشریف فرما گردد.
و با وجود این همه نوشته ، آن حضرت ابا و امتناع مى فرمود و اجابت خواهش ایشان را نفرمود تا اینکه در یک روز ششصد عریضه و کتابت ایشان به خدمت آن جناب رسید و همچنان نامه از پس نامه مى رسید تا آنکه در یک دفعه و به چندین دفعات متفرقه ، دوازده هزار نوشته ایشان در نزد آن جناب مجتمع گردید.

بعد التحریر:
1- دیدید که اهل کوفه چند نامه برای امام نوشتند! دیدید که امام تا چه حد خودداری کرد؟
2- متاسفانه و بدبختانه، در برنامه "این شبها" شبکه یک سیما-که تقلیدی از 2 قدم مانده به صبح شبکه چهار است ولی برنامه خوبی است نسبتا- یک آقای دکتر محترمی! به عنوان مهمان حضور داشتند و کلی از کتاب روضه الشهدا تعریف کردند!!! و جناب ملاحسن واعظ کاشفی را به آلاف و الوف رساندند! بدبختی را می بینید!
3- دوست داشتم می توانستم برای کودکی که در کربلا جنگید و شهید شد مطلبی می نوشتم. هم او که قیضر امین پور برایش سرود: کودکی با شمشیر زمین کربلا را شخم می زد!
4- خدا را شکر می کنم که یک مجموعه ای و یک گروهی پیدا شد که با این شمایل و شمایل بازی و علم کشی مبارزه کند!

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و اجعل عواقب امورنا خیرا!