قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

کی می دونه آخر قصه چيه؟!!
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

تا آنجا که به ياد مي آورم، از دوران کودکي همواره در روابط اجتماعي مقيد به استفاده از کلام خاصي بوده ام و همیشه علاوه بر ذکر "سلام"، لفظ "وقت بخير"  را هم بکار مي گرفتم. هربار که به مامان يا بابا "سلام" و "صبح بخير" مي گفتم جواب مي شنيدم: "عاقبتت بخير"...

آن روزها کلمه "عاقبت به خيري" در ذهن من  کلام خوش آهنگي بود. کلامي که هيچ تصوير ذهني خاصي براي من ايجاد نمي کرد. اما حالا مي فهمم که چه عظمتي پشت اين کلام نهفته است. اگر دوست داريد ادامه دهم، بلند بگوييد: اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا !

اهل فوتبال اگر باشيد، حتما به اين جمله ايمان آورده اید که "فوتبال 90 دقيقه است" و لابد بارها ديده ايد که چگونه در آخرين ثانيه هاي بازي و يا حتي در وقت اضافه، سرنوشت بازي رقم خورده است. برنده مسابقه، تيمي است که با پيروزي ميدان را ترک کند. يک تيم اگر 90 دقيقه فوتبال ناب ارائه دهد ولي در دقيقه آخر گلي دريافت کند، بازنده ميدان است و معمولا فقط همين نتيجه در ذهن مردم باقي مي ماند.

حالا بيخيال فوتبال شويد! دست خيالتان را به من دهيد. مي خواهيم برويم به سال 61 هجري. به بيابانهاي عراق. نترسيد! نمي خواهم برايتان روضه بخوانم. اصلا من کجا و لياقت روضه خواني کجا؟ شما هم می بینید؟ من که می بینم! يک بنده خدايي راه را بر فرزند رسول الله(ص) بسته است. همين بنده خدا دارد آب را هم مي بندد. اگر چيزي از تشنگي و عطش کودکان شنيده ايد، بدانيد که عامل اصلي قضيه همين بنده خدا بوده است. فقط خواهشا کمي خونسرد باشيد و "تف و لعنت" نثار اين بنده خدا نکنيد. مي دانيد چرا؟ چون او هم عاقبت بخير شد!

لطفا نگوييد مگر مي شود؟!! مي بينيد که شده است. به گزارش خبرنگار ما از کربلا، "حر بن يزيد رياحي" در دقيقه 90 گل زد و بازیي را که باخته بود با نتيجه 3 بر صفر به سود خود پايان بخشيد! بله، "حر" عاقبت بخير شد.

"طلحه" و "زبير" را مي شناسيد؟ خب خدا را شکر اگر  مي شناسيد! بايد بگويم که افتخار آشنايي با 2تن از ياران فداکار و سختکوش پيامبر بزرگمان(ص) را داشته ايد. آنقدر بزرگ که از سوي حضرتش به لقب "زبير سيف الاسلام" و "طلحه الخير" ملقب شده بودند. در دوران پهلوگرفتگي کشتي ولايت و خانه نشيني مولا(ع) نيز، اين 2 از معدود ياران باوفاي علي (ع) بودند. عجله نکنيد! مبادا به ايشان حسودي کنيدها! نه! متاسفانه بايد عرض کنم که اين 2نفر "عاقبت به خير" نشدند! و بازي برده را در دقيقه 90 با دريافت 3 گل واگذار کردند. واي که چقدر سوز دارد !

 واقعا چه رازي در اين قصه نهفته است؟ چگونه يک سياهکار، آنهم با سياهکاري بلند مدتي به اندازه همه عمر، در ساعتهاي آخر و فقط با يک تصميم همه چيز را عوض مي کند؟ چي؟ بگذاريم به حساب لطف بي حساب خدا؟ قبول! حالا چگونه مي خواهيد جهنمي شدن مردان خدا در آخرين لحظات را توجيه کنيد؟ واي! نه همان بهتر که نشنيده بگيرم. خدا و ظلم؟!!! مگر مي شود؟

ما براي همه کس و همه چيز فرصت داريم: از رسيدگي به امور ستارگان دور تا دخالت در کارهاي دوستان نزديک، از آبياري گياهان دريايي تا گونه شناسي حشرات صحراهاي ماداگاسکار! افسوس که در اين ميان براي خودمان وقت نداريم. اصلا وقتي باقي نمانده است که براي واکاوي مفهوم "عاقبت به خيري" صرف کنيم. اگر وقت داشتيم مي نشستيم و از خدا مي پرسيديم: "آخر قصه ما چه مي شود؟ عاقبت به خير مي شويم يا...؟"

چند شب پيش، سوالهايي شبيه به اين را از يکي از فرشتگان پرسيدم. داشت صغري- کبري مي چيد که خدا از آسمان ندا در داد:

- فرشته عشق نداند که چيست...قصه مخوان!