قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

آذر یزدی رفت!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

قبل التحریر:

می خواستم در خصوص مصاحبه سخیف و بی ادبانه فاطمه واعظ جوادی، رییس سازمان محیط زیست با خبر 20:30 مطلبی بنویسم و حالیش کنم که اگر حرف زدن درست با مردم را بلد نیست، لااقل خفه شود! بیشتر که فکر کردم دیدم این مدیر بی لیاقت (که رفتنش از دولت هم قطعیت یافته) لیاقت یادداشت نوشتن هم ندارد! بعدتر تصمیم گرفتم مطلب مهمی در خصوص 2 شقه شدن جامعه بین عوام و خواص و رسالت نخبگان در این میان بنویسم که حادثه فوت "آذر یزدی" اتفاق افتاد و ترجیح دادم از معلم بی ادعای کودکیم بنویسم.

شاید برایتان جالب باشد که بدانید من خاطراتی از دوران کودکی ام (قبل از 4 سالگی) به یاد می آورم که باورش برای اطرافیان سخت است. اوایل خیلی ها فکر می کردند که روی حس بچه گانه چیزهایی می بافم ولی بعدتر ثابت شد که خاطراتی را به دقت در ذهن دارم و کمتر کسی را دیده ام که چنین باشد.
به هر روی از همان دوران به یاد دارم که لذت بخش ترین و دوست داشتنی ترین کار برای من، 2 چیز بود. 1- سر در آوردن از راز اسباب بازیها(که دیگران به اشتباه خراب کردن اسباب بازی می نامیدندش!) 2- مانوس بودن با کتاب.

همیشه عادت داشتم بین انبوهی از کتابهای کودکانه لول بخورم و در میان آنها به خواب بروم. بی اغراق شاید نزدیک به 50 جلد کتاب بچه گانه داشتم و همه را بارها و بارها از زبان پدر و مادرم شنیده بودم و حتی حفظ شده بودم. وای به روز کسی که از سر بی حوصلگی و خستگی می خواست قسمتی از کتاب را نخواند و یا اندکی تلخیص و تصرف کند! من که حرف به حرف و کلمه به کلمه کتاب را از بر بودم واکنش نشان می دادم و ....

دردسرتان ندهم که این حس از حدود 5 سالگی تبدیل به نویسندگی شد! جالب اینکه من بی سواد دیگران را مجبور می کردم که بنشینند و داستانهای بی سر و تهی که می گفتم را بنویسند! -حکایتهای جالبی در همین زمینه وجود دارد که حدیث مفصلی است-

از وقتی خواندن آموختم دیگر کتابهای بچه گانه قانعم نمی کرد و به دنبال کتابهای جدی بودم که در منزل ما حلقه مفقوده بود! یعنی کتاب بچه گانه (امثال حسنی و خرگوش باهوش و ...) فراوان بود، کتابهای بزرگانه! هم فراهم بود ولی دریغ از کتابهای مناسب برای من دبستانی که می خواستم سری توی سرها در آورم.

القصه... اولین بار تابستان بین کلاس اول و دوم دبستانم بود که آنچه می خواستم را در کتاب فروشی شهربازی(خدابیامرز که حالا جایش دارند پل و اتوبان می زنند!) یافتم. آنقدر پول همراهم بود که هر هشت جلد "قصه های خوب برای بچه های خوب" را بخرم! وای که انگار دنیا را به من داده بودند! 2-3 هفته ای مستغرق در کتابها بودم. وای که چه لذتی می بردم....

... ناگهان بانگی بر آمد...!

شکر خدا این جزء معدود دفعاتی است بعد از فوت یک نفر تازه به فکر شناختش نمی افتم! الحمدلله بیشتر آثارش را در همان کودکی خواندم. از زندگی اش و "جدیدالاسلام" بودن اجدادش، از تجرد و بی حوصلیگیش، از همه فن حریف بودنش-از بافندگی تا عکاسی- با خبر بودم.اطلاع از این موارد امروز در دسترس همه است و رسانه ملی (!!!) هر روز در موردش اطلاع رسانی می کند ولی در آن ایام یعنی حدود سالهای 65-70، که نه اینترنت بود و نه کامپیوتر، کار آسانی نبود.

به اعتقاد من بعد از آذریزدی کسی کاری در حد او عرضه نکرده و بیشتر متولیان فرهنگی ما همچنان در خوابند. عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را ...

خلاصه که فوت استاد مهدی آذریزدی مرا به همان سالها برد. الحق و الانصاف که او حق بزرگی بر گردن ملت ما دارد و "قصه های خوب ... " و "قصه های تازه از کتابهای کهن" سهم بزرگی در شکل گیری ذهنیت و شخصیت خیلی هامان داشته است.

نویسندگی او به نظرم از مصادیق عبادات مقبوله بوده است و از عمق جان برایش سعادت اخروی و آمرزش و رحمت واسعه الهی می خواهم.

خدایش رحمت کناد و میهمان سفره اهل بیت قرار دهاد.

بعدالتحریر:

1- زنک موصوف در قبل التحریر بدجوری روی اعصاب بود!
2- در نوجوانی 2 روحانی را دیدم که از صبح تا نزدیک غروب با هم بحث می کردند و فردا هم به هکذا! از ایشان پرسیدم که راجع به چه گفتگو می کنید؟ یکیشان گفت که دیروز من اسلامم را به ایشان عرضه کردم و امروز او اسلامش را به من عرضه می کند!!! در دل خندیدم که چه آدمهای بیکاری! ... الان چند روزی است که من اسلامم را به آرنوش عرضه می کنم و بالعکس! ... حقا که راست گقته اند به دیده سرزنش نباید به کارهای دیگران نگریست که دچار می شوی!
3- .... آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!