قايم موشک!

يكي بود! اونهم خود خدا بود! یک سری فرشته هم بودند. از صبح تا شب، از شب تا صبح عبادت خدا را می کردند و ذکر می گفتند و تسبیح. یک روز خدا همشون را جمع کرد و گفت: ((می خواهم یک موجود جدید بسازم.)) فرشته ها گفتند: ما که هستیم. خدا گفت: ((نه! شما آدم نیستید! من آدم می خواهم!))

حالا دیگه ما هم بودیم. همه ما که الان اینجاییم، با اونهایی که رفتند و اونهایی که نیامدند، همه با هم اون بالا بودیم، پیش خدا.

یک روز خدا گفت: - بچه ها! می آیید بازی؟

ما گفتیم: چه بازی؟

- قایم موشک بازی؟

- چه جوری؟

- شما برید روی زمین، من هم قایم میشم. شما بیاید من را پیدا کنید،  باشه؟!!!

- باشه!

- بچه ها! نکنه من را فراموش کنید؟

- نه! این چه حرفیه خدا! مگه میشه ما شما را فراموش کنیم؟!!!

- باشه! پس قول بدهید! ((الست بربکم؟))

- بلی!

...........

اینجوری شد که ما اومدیم روی زمین. خدا رفت قایم شد و قرار شد ما بگردیم پیداش کنیم. نمی دانم تا به حال این بازی را کردید یا نه! اگر کردید حتما می دانید که بدترین کاری که می توان با شما کرد، این است که به جای این که طرف بیاید و شما را پیدا کند، بنشیند و مشغول بازی شود...

ما الان دقیقا داریم این کار را می کنیم. اسباب بازی هامان را چیده ایم جلویمان و انگار نه انگار که خدا منتظر ما است. هر چی خدا سر و صدا راه می اندازه، هر چی اون پرده ای که پشتش قایم شده را تکان می دهد، ما انگار نه انگار. اسباب بازی ها را چیده ایم و مشغولیم....

اسباب بازیهامون چیه؟ خب معلومه دیگه! پول، مدرک، تحصیل، مقام، شغل، پست، کوفت، زهرمار.... از اون طرف فرشته ها هی سرک می کشند: ((خدا! این بود آدمت! اینها که زدند زیر قولشان!!!)) خدا هیچی نمی گه! مثل همیشه لبخند می زند فقط!

هی پیغمبر می فرسته، هی آیه و معجزه می فرسته، هی امام و نماینده می فرسته، ما انگار نه انگار.....گاهی می دویم می ریم پیش خدا! نه که پیداش کرده باشیم ها! نه که بخواهیم بپریم تو بغلش ها! نه! اسباب بازی هامون خراب شدند! شاید هم اسباب بازی جدید می خواهیم! بالاخره تنوع هم لازمه دیگه!....

حالا دیدید چقدر نامردیم؟!!!  دیدید چقدر ضایعیم!!! خدا می گه: ((مگه شما قول ندادید؟!!! ای...ها، اونهم جلوی فرشته ها!)) اگه با ما اینکار را بکنند، چی کار می کنیم؟!!! می ریم پدر صاحب بچه را در می آوریم!: ((چی؟!!! دنبال ما نگشته؟ غلط کرده! ...)) اما خدا چی؟!!! هنوز هم اعتمادش را به ما از دست نداده! هنوز هم آدم میاره روی زمین! می گه:((اشکال نداره! بچه های خودمند! بالاخره عاقل می شند....))

حالا فهمیدید چرا بعضی وقتها اسباب بازی هامون را ازمون می گیره، یا خرابشون می کنه؟!!! می خواهد حداقل به این بهانه هم که شده بریم پیشش! بعد به فرشته ها بگه:((دیدید! دیدید گفتم می آیند! دیدید آدمند!!!!)) ولی خودش که می داند که ما فقط به خاطر اسباب بازی هامان رفتیم پیشش....

اصلا براتون قابل تصوره که ما برویم پیش خدا و اسباب بازی نخواهیم؟!!! اصلا چه معنی دارد آدم وقتی کار ندارد برود پیش خدا؟!!! ما به خدا به چشم یک بانک نگاه می کنیم. بانکی با وامهای بلاعوض! گاهی به چشم یک دکتر! گاهی به چشم پلیس ۱۱۰ ! گاهی به چشم ..... ولی هیچ وقت به چشم خدا نگاهش نمی کنیم.....هی روزگار....

بچه ها! میایید پیداش کنیم! می آیید این بار  اسباب بازی ها را بگذاریم کنار و دنبالش بگردیم؟!!! ولی از الان یه قولی بهم بدهیم، اگه پیداش کردیم، بپریم توی بغلش! راجع به اسباب بازی ها هم هیچی نگیم و نخواهیم! باشه؟!!! قبوله؟!!!....

یا علی مدد!

بعدالتحریر:

-  قابل توجه آنهایی که همواره در پاورقی زندگی می کنند: شاید نام صحیح بازی که ما با خدا می کنیم، قایم باشک باشد، ولی قایم موشک مصطلح تر است! دیکته هم یکی از همان اسباب بازی ها است ها، نه؟!!!

/ 10 نظر / 18 بازدید
فرزاد

سلام دوست عزیزم امیدوارم که حالتون خوب باشه من یه داستانی رو توی وبلاگم نوشتم که مربوط به یکی از دوستام هستش و خیلی دوست دارم که این داستان رو حتما بخونید. چون سرنوشت واقعی یه نفره و نظرات شما میتونه بهش خیلی کمک کنه . خوشحال میشم شما رو تو وبلاگم ببینم. و خوندن این داستان برای شما هم میتونه تجربه ساز باشه. منتظر حضور سبزتون میمونم. قربان شما فرزاد

گلبرگ

تعبيرها فرق ميکنه.اين تعبير شما خيلی قشنگ بود.من قبلترها با خودم که فکر ميکردم ميگفتم خدا يه روز به آدمها گفته که خوب بياييد! ميخوام اينجا (اون دنيا! شايد هم بهشت!) براتون يک خونه قشنگ بسازم که توش زندگی کنيد و خوشبخت باشيد پیش خودم.ولی قبلش يک کاری کنيد.يک بازاری اين دور و اطراف هست اسمش دنياست.بريد از اونجا يه سری وسايل بخريد برای آسايش بيشترتون توی اين خونه ابدی.ولی زودی خريداتون رو بکنيد و برگرديد پيش خودم.اينجا کار زياد داريم.ولی اين بچه های بازيگوش که ما باشيم همچين که پاشون باز شد به اين مغازه کلا يادشون رفت واسه چی اومده بودند و یادشون رفت که خونه شون یه جای دیگه است و این مغازه جای زندگی نیست! یکی یه جای دیگه منتظرشونه. دارن برای زرق و برق و زیباییهای اجناس مغازه توی سر و کله هم میزنند و هر کدومشون یه گوشه رو گرفتند و فکر کردند همونجا میمونند! غافل از اینکه این بابای مهربون یه روز مییاد در مغازه گوش بچه بازیگوشش رو یه کوچولو پیچ میده که بچه جون!مگه من منتظرت نبودم بگرد پیش خودم ببینم چی چی خریدی! اونوقت بچه تازه يادش ميياد که ای داد بيداد! اون چيزايی که بايد ميبرد خونه رو پاک يادش رفته بخره!

گلبرگ

اون بچه خوبا خوب هم فرمون خدا رو گوش ميکنند.چيزايی رو که بايد بخرنند و ببرند رو جلدی تهيه ميکنند و برميگردند پیش خدای مهربون.اونا حتی توی دنيا هم که باشند در واقع توی دنيا نيستند و برگشتند پيش خدا...همون موتوا قبل ان تموتوا....و اما....اين دعت آخر نوشته شما که بچه ها بياييد...خيلی سخته ها! خيلی سخته ها! خيلی سخته ها!...امان از آدميزاد....ببخشيد زياد حرف زدم.فعلا يا علی....

محمد

می دونم چی ميخوای بگی. ولی مصداق خوبی نيست. با اين حال ببينيم چه می کنی...

دریا

جالب بود! ولی خدا خودش خواست بازی رو شروع کنه و ما رو هم انسان با قابليت نسيان خلق کرد... البته اين حرف به منزلة تاييد غفلت خودم نيست! اون داستان رو شنيدی که: کنار يه بزرگراه که کلی ماشين با سرعتهای بالا در حال گذارند، يه بابايی تصادف کرده بود و افتاده بود ولی خب سرعت بالای ماشينها مجال ديدن اون آدم مجروح و پسرش رو که تلاش می‌کرد جلب توجه کنه رو نمی‌داد... تا اينکه کودک آجری رو (حالا بماند که از کجا آورد...) از کنار بزرگراه پيدا می‌کنه و به سمت شيشة اولين ماشين گرون قيمتی که با سرعت رد می‌شده پرت می‌کنه... ماشين توقف می‌کنه و زبون به اعتراض باز می‌کنه... اما خب اگه اون پسر اين کار رو نمی‌کرد اون ماشين نه هيچ‌وقت اونارو می‌ديد و نه توقف می‌کرد! شايد ما هم بعضی وقتها نياز داريم يه پاره آجر شيشة ماشين گرون قيمتمون رو پايين بياره تا توجهمون بهش جلب بشه! اين حکايت همون حکايت خراب شدن اسباب‌بازيهاست... (به اندازة يه پست نوشتم.

ئيلو

خيلی قشنگ بود... کاش می شد هميشه اينو يادمون بمونه که خدا منتظر ماست! اما خب، به قول دريا خودش يه قابليت نسيانی هم داده! اصلا فکر می کنم خدا برای اين قابليت نسيان رو توی آدما گذاشت که هيجان بازی برای خودش هم بیشتر بشه! (می یاد؟ نمی یاد؟ می یاد؟ ...)

؟

۱- كامنتهاي اين پست به مراتب زيباتر از خود پست هست. به خصوص كامنت خانوم گلبرگ و خانوم دريا! ۲- خانوم/آقاي ئيلو! من خيلي خيلي شرمنده هستم ها! ولي علم خدا بر همه افراد و همه زمانها احاطه دارد. براي خدا آينده چنان است كه حال و گذشته! پس بحث هيجان و مياد-نمياد براي خدا منتفيه! خدا از اول مي دونه كي مي آيد و كي نمي آيد. در ضمن جسارتا هيجان از خصوصيات بشريه و با ذات خدا تناقض دارد.

سخت گير

راجع به ((رم از آن )) پست قبلی موافقم اين پست رو هم بعدا می گم.

محمد س

سلام. ۱- سرکار ؟ ، يعنی شما ميگين به واسطه علم جامع خداوند، انسانها حتما به يک سرانجام محتوم و از قبل مشخص شده می رسن؟!! اينکه با قضيه جبر و اختيار و برخی از آيه های قرآن مبنی بر تاثير اعمال انسان در سرنوشتش تناقض داره. ۲- آقای اميرعلي، قرار بود توی ماه رمضان بری بالای منبر و يه سری بحث دوره ای و سلسله ای راه بندازی، با اين سرعت که تو پيش ميری تا آخر ماه رمضان که به جايی نميرسی. دعا يادتون نره، يا علی مدد.

آيينه

از همون اول هم نرفته قايم بشه ...آره اون تو خودمون قايم شده . تو دلمون . اون اين جاست و ما داريم بيرون دنبالش می گرديم ... يار در خانه و ما گرد جهان می گرديم