نقره نابم رو میخوام...ماهی خوابم رو می خوام

مدتها است ننوشته ام! آن قدر که حتی حساب روزهای ننوشتن از دستم خارج شده است! بارها صفحه " ارسال مطلب جدید " را باز کردم تا مطلبی قلمی کنم، حتی یکی دوبار چند خط نوشتم که ناتمام ماند...

نمی دانم چرا نوشتن برایم سخت شده است. دست که به قلم می برم تنم یخ می کند، دستم سست می شود.انگار صداهای نهانی می گویند: ننویس! ننویس! ...

قول داده بودم مطالب سلسله واری در خصوص وضعیت فعلی جامعه و ریشه های بروز آن بنویسم، ولی ....

حس می کنم مبتلا به یک بیماری مزمن روحی شده ام! پیش تر وقتی نابسامانی می دیدم، برمی آشفتم، انتقاد می کردم، حتی پرخاش می کردم و ... ! اما حالا وقتی نابسامانی می بینم، چیزی در درونم روحم را می خورد!
و مشکل اصلی این است که هر چه می بینم به نظرم نابسامانی و ناهنجاری است.

قبلا هر که می گفت می خواهم بروم، می گفتم: "نرو! بمان! بساز! .... " نهی می کردمش از رفتن و تشویقش می کردم به ماندن! می گفتم: "دوباره می سازمت وطن!" و فکر می کردم که می شود.

حالا خودم به رفتن فکر می کنم! و کم کم انگیزه رفتنم دارد قوی تر از انگیزه ماندنم می شود!

شاید دلیلش این است که حس می کنم داریم به قهقرا می رویم، هرچه هم فریاد می زنم گوش شنوایی نیست!

لابد بیماری لاعلاجی گرفته ام که اینجور فکر می کنم. دعا کنید "خوب" شوم!

گاهی فکر می کنم "علی کوچولو" شعر فروغ فرخزاد شده ام! خواب "ماهی" دیده ام و همه می گویند: "بگیر بخواب! بگیر بخواب! که فکر باطل نکنی!" ....

دعا کنید "خوب شوم" و من هم مثل باقی مردم، بروم "شابدوالعظیم" ، "ماشین دودی سوار شوم" یا اگر نشد "جاهل پامنار شوم"! .... دعا کنید!

بعدالتحریر:

1- متن شعر فروغ با عنوان "به علی گفت مادرش روزی ..." را از اینجا دانلود کنید و بعد هم فایل صوتی این شعر را با صدای ماندگار "خسرو شکیبایی" از اینجا بشنوید! این شعر وصف حال این روزهای من است توی این "هنبونه کرم و کثافت و مرض! " اگر هم اینترنتتان کم سرعت است، فایل کم حجم صوتی را از اینجا بگیرید. البته کیفیت خوبی ندارد.

2- می خواستم راجع به "چک پولهای تقلبی خودپردازهای بانکها"، "قطه شبکه شتاب و posها" و مواردی از این دست بنویسم. ننوشتم!

3- الان خبردار شدم عبدالشیطان ریگی توسط بچه های اطلاعات دستگیر شده است. خوشحالم! دستشان درد نکند. حیف که ...

4- فردا آغاز 1171 امین سال امامت حضرت صاحب (عج) است. کاش آغاز سال آخر غیبت هم باشد! کاش ...! اللهم عجل لولیک الفرج !

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا !

/ 20 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

http://up.iranblog.ir/6/1266965543.jpg http://up.iranblog.ir/6/1266806905.jpg http://shutter86.persiangig.com/123/nf00007768-1.jpg

سینرژی

سلام اگر می خواهی بروی، برو . فقط رفتی اگر از این بیابان سلامم را رسان لطفا به باران شکوفه هم اگر دیدی چه بهتر نشد، دریا، سحر، سارا، صنوبر

از سرزمینهای دور

امیرعلی کجاس ؟ تو باغچه چی میچینه ؟ آلوچه آلوچه باغ بالا جرات داری ؟ بسم الله

قطره

سلام... قلم خوبی دارید اما چرا کم می نویسید؟چرا همیشه خسته اید؟ قدر نعمتی که در اختیار دارید بدانید و شکرانه اش را بجای آورید... ببخشید...

آیینه

ویروستون رو به سینرژی همیشه با انرژی هم منتقل کردین انگار[لبخند]

کوچولو

:) اولا که امین. دوما که نمی دونستم فروغ می خونی. سوما که سخت نگیر. گاهی برای ساختن باید خراب کرد اول. دلم می سوزه برای ایران. مثل وقتی یه بی سرپناه تو خیابون می بینم دلم می سوزه. یا وقتی می رم پرورشگاه یا وقتی دیروز کنار اتوبان یه اسب دیدم که افتاده بود زمین. کاش می دونستم چی کار باید کرد. اسبو که دیدم. پیاده شدم رفتم ببینم چه خبره. صاحبش نشسته بود کنارش گریه می کرد. گفت داشته می بردتش نزدیک واشینگتن که کمکش کنن ولی نمی رسه به واشینگتن. زنگ زده بود به یه دامپزشک. نیم ساعت صبر کردیم دامپزشک اومد. گفت که نمی شه تکونش بدیم و اگر تکونش بدیم می میره. تکونم ندیم می میره. بعد منتظر تصمیم صاحبش شد. طفلک تمام وجودش می لرزید از تصمیمی که باید می گرفت. اسبشو بغل کرد و بهش گفت I love you. this is the end of all the pain بعد به دامپزشک نگاه کرد و سرشو تکون داد که یعنی اجازه داره بکشتش. حرف نمی تونست بزنه بنده خدا. دامپزشک خلاص کرد حیوونو. 30 ثانیه هم نشد. 10 ثانیه بعد از تزریق چشماشو بست. تا خونه گریه کردم جات خالی برای یه اسب و برای صاحبش. این جور تصمیما وقتی چه بری چی نری، چه بگی چه نگی دیگه فرقی نداره، خیل

کوچولو

خیلی سخت و دردناکه. چقدر حرف زدم.

حجازی

عیدتون مبارک سلام