یک روز تلخ

امروز بعد از ظهر یکی از تلخترین روزهای کاری من بود.

در سازمان ما مانند قریب به اتفاق سازمانهای دیگر، سیستمی وجود دارد که فرد مستعفی، اخراجی، بازنشسته و یا هرکس که به دلیلی قصد ترک شرکت را دارد، باید مراحل تسویه را شخصا طی کند. این مراحل تسویه که می گویم درست مثل تسویه حساب دانشگاه است.

یعنی فرد باید به بخشهایی که در فرم ذکر شده مراجعه کند و از مدیر آن بخشها امضائی بگیرد که کاری بر عهده ندارد و موارد در اختیار را تحویل داده است و ... . از همان "شامورتی بازی" های معمول بروکراسی که معلوم نیست چه جوری پوستین وارونه شده است.

القصه.... امروز بعد از ظهر داشتم متن نامه ای را می نوشتم  و چه مصیبتی است این نامه نگاریهای اداری. تا به حال هرچه میخواستم می نوشتم و این خانم "الف" مدیر بخش قبلی بود که مجبور بود بنشیند و وقت بگذارد و نیش قلمم را بگیرد و جمله ها را جوری گرد کند که به تریج قبای کسی برنخورد و ... بی آنکه گله و شکایتی بکند و انصافا که این زن موجودی عجیب بود، 2 سال و نیم تمام با بی نظمی و بی انضباطی من ساخت و ...

عرض می کردم.... داشتم می نوشتم و به چه والذاریاتی! جوری که نه آقای x ناراحت شود و نه آقای y ذوق زده شود ونه مقصود گم شود و نه کسی کینه ای به دل بگیرد و ...! که دیدم صدایی می آید. انگار کسی داخل شده بود. و حالا ساعت اداری گذشته بود و همه رفته بودند و من تنها بودم. برخاستم و به طرف در ورودی رفتم  که دیدم: ای دل غافل! مدیر قبلی که حالا من جانشینش شده ام، فرم تسویه در دست مردد میان آمدن و نیامدن جلوی در ایستاده است.

و انگار روی من آب یخ ریخته باشند. طرف دکترا دارد و استاد دانشگاه بوده است و حدود 18 سال در سازمان ما مدیر بوده است و الخ! سلام کردم و با وجودی که تحویل نگرفت، سعی کردم  حسابی تحویلش بگیرم.

هر چه کردم نتوانستم در حضور خودش روی صندلی ای که تا دیروز صندلی او بوده و پشت میزی که سالها میز او بوده بنشینم، بردمش به اتاق دیگری و هر دو پشت میزهای کارشناسانی نشستیم که راحتند از این سیاه بازی ها و سیاسی کاری ها و ...

عمدا تحریکش کردم تا حرف بزند و زبان به گله باز کند.. و باز کرد و انصافا حکایتش حسابی داستان پر آب چشمی بود. بی خبر از همه جا یک روز موقع ناهار، از دوستش می شنود که دیگر مدیر نیست و کمی بعد نامه انتصاب مرا می بیند و ...

حرف که می زد، خودم را جایش می گذاشتم و الحق که تحملش خیلی سخت بود. با خودم فکر می کردم که لابد از هر دست بدهی از همان دست می گیری و لاجرم من هم و بعد تر می گفتم که: نه! من که تقصیری نداشته ام و ...

و حالا که پاسی از نیمه شب گذشته، همچنان در فکر امروزم که تلخ ترین روز کاری ام بود. و چه مهمانخانه ای است این دنیا. مهمانخانه مهمانکش روزش تاریکی که ...

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا !

/ 10 نظر / 8 بازدید
میثم

آقا من فراوان از ايين ماجراها شنيدم! کلا اين هم از خواص ماست! خدا آخر عاقبتت رو به خیر کنه جناب مدیر!

گلبرگ

سلام. خوب هستین. منو به جا می آرید؟ دریای آزاد رو می نوشتم و مدیر کلوب امیرخانی بودم. امیدوارم دیگه یادتون بیاد![نیشخند][لبخند] توی فیس بوک جزو دوستام اددتون کردم. جناب مدیر لطفا رسیدگی فرمایید! من کلا یک کم عجولم!!![چشمک] (حالا جالبه اصلا نیستم!) خیلی خوشحالم که مثل بنده در وبلاگ نویسی تنبل نشدید و اینجا هنوز سرپاست....

امين شاكر

سلام. از اين دست موارد زياد ديديم و شنيديم و زياد خواهي ديد و شنيد. به عبارتي اين رويه جاري است. دعا ميكنم و دعا كن كه به اين تلخي ها عادت نكنيم

از سرزمینهای دور

اخوی! خانم الف دو سال و نیم شما رو تحمل کرد، ببین ما 12 ساله از دستت چی می کشیم و صدامون در نمی آد!! :))

سلاله

سلام آسیاب به نوبت با این فرهنگ اداری رایج و توجه عظیم ما به سرمایه های انسانی سازمانها چیزی که فرمودید موضوع عجیبی نیست . بالاخره با این رفتارها آینده کاری نیروهای جوانتر رو به اونها نشون میدیم . البته بنده هم به عنوان معاون برنامه ریزی و بهبود مدیریت یه شرکت دولتی نسبتا بزرگ هم این رفتار رو انجام دادم هم در مورد خودم انجام دادند. خدا عاقبتمون رو به خیر کنه

آیینه

خوشحالم که جای شما نیستم.اگه بودم نمی تونستم تحمل کنم و پشت سر اون اقا استعفام رو می نوشتم.تحمل همچنین مواردی از جهت احساسی خارج ا زظرفیت های منه.

راه میانبر

من هم امیدوارم تا روزی که حضورت مثبته پشت اون میز بمونی و اگر مجبور شدی حقی رو ناحق کنی که به احتمال زیاد پیش خواهد اومد، بلافاصله از سمتت اخراج بشی که بار گناهی روی دوشت نیفته.

محمد مهدی

سلام امیر علی عزیز باور کن خیلی وقت بود از خواندن مطلبی اینقدر لذت نبرده بودم ،شاید مطالب روان بود یا خودمونی گفته شده بود (البته با ادبیاتی قوی) .... نه فکر کنم اینکه فردی در شرکتهای وابسته به نفت ، قلمی این چنین داشته باشد وصد البته هر از چندی با جملات دلنشین مذهبی دلربائی کند برایم جالب بود و بی دلیل نیست که می گویند : سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند التماس دعا محمد مهدی عامری

مهتا

سلام من اگه جای شما بودم می رفتم ژیش رییس و می ژرسیدم دلیل جابه جایی من با این خانم چی بوده؟با جواب ایشون خیالم راحت بود و انقد زندگیمو تلخ نمی کردم.

مهتا

سلام انگار حواسم زیادی مشغوله .با همون پیش فرض و تو این گرمای کلافه کننده که کولر رو هم داغ کرده هی می خونم و باز درست متوجه نمیشم که جایگزین آقای دکتر شدید. ببخشید به هر حال. در مورد رفتن پیش رییس بازم فکر می کنم بد نیست که برید.اینجوری دقیقا بهتون می گن که از چه نکاتی تو کار ایشون ناراضی بودن و انتظار کدوم ویژگیو از شما بیشتر دارن.نمیدونم شاید به خاطر شغل خودم که فاکتورای زیادی واسه بهتر بودن مهمه توش، اینا رو میگم و تو اداره ی شما مشخص باشه که الان چی دقیقا نیازه.