مورد عجیب "خاله فریده" : "The Curious Case of "Aunt Faride

قبل التحریر:
1- برای نوشتن/ننوشتن این پست، مدتها دچار شک و تردید بودم. اکنون که به یقین رسیده ام می نویسم.
2- کل ماجرا به همراه اسامی، واقعی است.
3- شما برای کاهش تبعات احتمالی ای که خواندن این پست در فامیل ایجاد می کند، دعا کنید.

 مورد عجیب "خاله فریده" :  "The Curious Case of "Aunt Faride

اپیزود  اول: 25 سال پیش- شهربازی تهران- شب
اتفاقات آن شب درست مثل تصاویر یک فیلم سینمایی از خاطرم رد می شود. سال دقیقش را نمی دانم. این را می دانم که من هنوز تنها فرزند خانواده بودم و برادر نشده بودم. از روی همین قرینه، اتفاق باید مال اوایل سال 64 باشد و حدود 5 سالگی من. با پدر و مادرم به شهربازی رفته بودیم. درست ترش این است که بگویم پدر و مادرم مرا به شهربازی برده بودند. همان شهربازی خدابیامرز خیابان سئول که حالا اتوبان و پل و ... از وسطش رد شده.
خاله فروغ و دخترخاله اش زهرا (توجه کنید دخترخاله ی خاله ام که می شود همان دختر خاله مادرم؛ و نه دخترخاله من) را هم به همراه برده بودیم.هر دو آن روزها به تقریب 16-17 سال داشته اند.
خلاصه حسابی خوش گذشته بود و خوب خاطرم هست که آن شب قطار سوار شدیم و چرخ و فلک و ... . در حال برگشت به پارکینگ بودیم که من از دور خاله فریده اینها را دیدم و مثل همیشه وظیفه اطلاع رسانی (شما بخوانید جارچی گری) را به عهده گرفتم که : "نگاه کنید؛ نگاه کنید؛ خاله فریده".
چشمتان روز بد نبیند! گفتن این جمله همان و فرار خاله فروغ و دخترخاله اش به پشت ماشینها همان. القصه؛ دردسرتان ندهم، راستش خودم هم جزئیات را خوب به خاطر ندارم، خلاصه ماجرا اینکه خاله فروغ و زهرا تمام تلاششان این بود که دیده نشوند و در تمام مدتی که مادر و پدرم با خاله فریده و شوهرش در حال سلام و احوالپرسی بودند، پشت ماشینها قایم شده بودند و مثل بید می لرزیدند. کمی بعد هم که خاله فریده اینها رفتند و ما سوار ماشین شدیم، باز این 2 نفر زیر صندلی خزیده بودند و حاضر نبودند بیرون بیایند! هرچه هم مادرم می خندید و توضیح می داد که : "بابا رفتند، بیایید بیرون!" اینها باور نمی کردند.
این موضوع در همان عالم کودکی، خیلی برایم عجیب بود و دقیقا به خاطر دارم که از همان لحظه رگبار سوالاتم شروع شد. مختصر و مفید اینکه: خاله فریده دبیر این 2 نفر بوده؛ این 2 نفر هم آن شب مانتو پوشیده بودند و بر خلاف رویه معمولشان، چادر به سر نداشتند. اگر خاله فریده متوجه این موضوع می شده، از فردا بیچاره بوده اند و به هر حال اصلا حاضر نبودند که با آن وضعیت دیده شوند.
حالا وضعیت که می گویم، دخترهای 16-17 ساله فشن امروزی توی ذهنتان نیایدها! دوستان هم سن و سال خودم باید هیبت دخترهای 16-17 ساله آن روزها را در ذهن داشته باشند. با مانتوهای گل و گشاد و بلندی شبیه روپوش مدرسه و روسری هایی بزرگ که بعد از گره زدن هم 1 متر ادامه داشت! چیزی که من نمی فهمیدم این بود که اولا مگر اینها کار بدی کرده بودند؟ و ثانیا اگر کار بدی کرده بودند چرا مادر من یا مادر بزرگم چیزی بهشان نگفته بود و ثالثا چرا اینها اینقدر از خاله فریده می ترسیدند ؟!

حالا فعلا این اپیزود را داشته باشید تا اپیزود بعدی

اپیزود  دوم : 15 سال پیش- روز- خانه مادربزرگم
این یکی با اینکه خیلی جدیدتر است اما جزئیاتش را به خاطر ندارم. فقط یادم می آید که یک روز جمعه بود و ما همه خانه مادربزرگ-پدربزرگمان جمع بودیم. ما که می گویم یعنی همه نوه ها و همه خاله ها و دایی ها و .... سر ظهر بود که خاله فریده رسید و نرسیده بحث خیلی تندی با مادربزرگم آغاز کرد که : "به چه حقی دیروز بچه مرا که خانه اتان امانت بوده، برده ای عروسی". در همان عالم نوجوانی می فهمیدم که دارد خیلی بد حرف می زند و مادربزرگم حسابی ناراحت شده است. هر چه هم آن خدابیامرز توضیح می داد که : "بابا عروسی نبوده؛ یک بله-بران ساده بوده و هیچ خبر خاصی هم نبوده ..." باز فریاد خاله فریده به آسمان بلند بود که : "نخیر! دست میزده اند و این کارها بدآموزی دارد و نمی خواهم دخترم این کثافت کاری ها را ببیند." این لفظ کثافتکاری خوب توی ذهنم نقش بسته است.

اپیزود سوم: خاطرات پراکنده
اینها دیگر خاطرات جسته گریخته و پراکنده ای است که نه مجال نوشتنش هست و نه مجال شنیدنش . لبّ کلام و محور همه اشان این که: خاله فریده و خانواده اش ما را ضد انقلاب و بی دین می دانستند و تا حد امکان از ما فاصله می گرفتند!

اپیزود چهارم: سالهای آخر دهه هفتاد تا حالا
چه گویم که ناگفتنم بهتر است! ....

اپیزود پنجم : همین حالا
چند روز پیش مادرم خیلی دمغ بود. بعد از کلی پرس و جو فهمیدم که خاله فریده کلی متلک انداخته که کسانی که دیش ماهواره نصب نکرده اند و ماهواره نگاه نمی کنند، خیلی احمق و خر ند. متلکهای دیگری هم انداخته که جای نقلش اینجا نیست و محور مشترکش به زیان ساده این که شما ساندیس خور ید!
3-4 سال پیش هم که پدر و مادرم در مجلسی از همه حضار برای رفتن به حج تمتع خداحافظی کردند و حلالیت طلبیدند، خودش و شوهرش کلی تمسخر کردند و چند جوک نا مناسب با مضمون حج و حاجیان تعریف کردند.
داستانهای دیگری هم در فیس بوک هست که قابل ذکر نیست. مختصر اینکه دعا می کنیم همان دخترخاله هایی که بله-بران و دست زدن برایشان بدآموزی داشت، ما را add نکنند. به هر حال Accept کردنش یکجور گرفتاری است و Reject کردنش گرفتاری دیگری. هر چند که بسیاری از خانمهای friend من بی حجابند، اما به هر حال بی حجابی هم حدودی دارد!
.....

بعدالتحریر:
1- عنوان پست را از نام فیلم زیبای دیوید فینچر یعنی "مورد عجیب بنجامین باتن" وام گرفته ام. سرقت ادبی نیست که؟
2- این پست را بیشتر برای تنبه دوستان پامبنری امثال آقای پناهیان و رسایی و ... نوشتم که درست مثل خاله فریده این روزها کاتولیک تر از پاپ هستند و فردا الله اعلم! فاعتبروا یا اولی الابصار
3- خواندن این دردنامه علی مطهری بزرگوار، نقش مهمی در قلمی کردن این پست داشت. خدایش حفظ فرماید.

می بینید که چقدر نیازمند دعای عاقبت به خیری هستیم! پس :
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!

/ 44 نظر / 173 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صلی علی محمد و آل محمد [لبخند] [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] [لبخند]سلام علیکم[لبخند] [لبخند] [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل] [گل]حضرت امام محمد تقی جواد الائمه علیه السلام فرمودند: [گل] [گل]سه چيز است كه رضوان خداوند متعال را به بنده مى رساند: [گل] [گل]1 ـ زيادى استغفار [گل] [گل]2 ـ نرم خو بودن [گل] [گل]3 ـ زيادى صدقه [گل] [گل]و سه چيز است كه هر كس آن را مراعات كند، پشيمان نشود:[گل] [گل]1 ـ ترك نمودن عجله [گل] [گل]2 ـ مشورت كردن [گل] [گل]3 ـ به هنگام تصميم، توكّل بر خدا نمودن [گل] [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل]

سلام از آنجایی که "این پست را بیشتر برای تنبه دوستان پامبنری امثال آقای پناهیان و رسایی و ..." نوشتید.خدمتتان چند نتیجه گیری عرض کنم: نتیجه اخلاقی داستان: توهین به اعتقادات و افکار و سلایق دیگران مذموم است.(اخلاق سکولار) نتیجه اخلاقی مکمل نتیجه اخلاقی داستان: لزوما همه اعتقاداتی که محترمند ،صحیح نیستند، که گاهی مضر،خطرناک،ضد دینی و اخلاقی وناشی از جهل مرکب است که وظیفه آحاد جامعه مسلمین نسبت به هم:ارشاد،تواصی به حق،نصیحت گری و امر به معروف و نهی از منکراست، البته با حفظ شرایط و ضوابط ازجمله خیرخواهی،قول لین،احتمال اثر، خود برتر نبیبنی... (اخلاق اسلامی) نتیجه نیمه اخلاقی: می توان عملا خلاف آنچه میگوییم عمل کنیم حتی با ظاهر اخلاق مدارانه! مثال: دوستان پامبنری امثال آقای پناهیان و رسایی و ... که درست مثل خاله فریده این روزها کاتولیک تر از پاپ هستند. نتیجه غیر اخلاقی: خفه شو....بشین...بتمرگ....بووووق!!!(دکتر علی مطهری بزرگوار! در صحن علنی مجلس شورای اسلامی) یاحق

محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صلی علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم سلام علیکم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل]امام محمد تقی علیه السلام فرمودند: [گل] [گل]صبر را تكيه گاه خود كن و فقر را در آغوش بگير، [گل] [گل]شهوات را دورافكن و با هوای نفس مبارزه كن، [گل] [گل]و بدان كه از ديد الهی نهان نمی گردی، [گل] [گل]پس بنگر كه چگونه ای. [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

محمد رضا

سلام آقا این خاله فریده شما عجب موجودیه... بعد یه سوال فنی، راه مقابله با اینا نمیدونین چیه؟ ما یه خانواده داریم تو فامیل یادمه شبه عروسیه دخترشون تو خونه یکی آهنگ گذاشت عروس با چشم گریون اومد ضبط رو انداخت تو کوچه[خنثی] اما الان عروس خانم سابق یه سور به خاله فریده شما زده... خلاصه که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم[چشمک]

محب ولایت

امیرعلی جان فرزند خوبم سلام اسم پسر کوچک من هم امیر علی است خوب ظاهراً شما خاله فریده تان را نقد کرده اید. اما در پیامی که برای من گذاشته اید مثل ایشان عمل نموده اید. پسر گلم عالم بی عمل به چه ماند؟ به زنبور بی عسل! راستی فرزند عزیزم تاکنون خارج از منوی مدیریتی در پای وبلاگ خود نشسته ای. پیام های این پدر پیر و ناوارد خود را از طریق قسمت پیام های وبلاگت ببین. آیا به همان صورت گل های به هم ریخته آن را می بینی؟ پسرم دنیا را فقط با عینک خودت نگاه نکن. گاهی نیز از عینک دیگران استفاده کن. شاید دنیا را زیباتر ببینی. پسر مهربانم شاید مطالبی که این پدر پیر و فرسوده برایت می گذارد ربطی به مطلب شما ندارد ولی شاید آموزنده باشد برایت آرزوی موفقیت و سرافرازی دارم[گل]

میس کاف

خوندن پست های طولانی کار کسالت آوری ست معمولا اما مطلب شما واقعا جالب بود و خوندنی. تغییر پوشش و تیپ ها شاید طبیعی باشه -مخصوصا در طول این چندسال اخیر- اما تغییر در اساس اعتقادات رو به نظرم اگر اتفاق افتاد نباید خیلی عیان کرد. این چرخش های 180 درجه ای هم باعث بدبینی دیگران به دین میشه و شکل گیری این فکر که "اگر خوب بود تا آخر روی حرفشون می موندن" و هم ترس آدم از اینکه به آدم قابل اعتماد امروز، فردا هم بشه اعتماد کرد یا نه ...

میس کاف

نکته دوم که به این پست مربوط نیست اما غیرمستقیم بهش اشاره شده ترسی ست که اون سالها بچه ها از معلم و ناظم و مدیر داشتن. ترس همراه با حیا. یادش بخیر و خدا رحمتش کنه! مرحومه ی مغفوره حیا!

حانیه

سلام کم کم زمستون ( دوست داشتنی ترین فصل ) هم داره تموم میشه پیشاپیش سال نو رو تبریک میگم ان شاالله سال 91 اتفاقاتی که همیشه منتظرش بودین رخ بده و یه خبر خوش : سال جدید اگه زنده باشم کامنتی از من در وبلاگتون نخواهید دید توقع زیادیه بخوام تحویل سال به یادم باشین و برام دعا کنید اما به رسم همیشگی میگم التماس دعا عید خوبی داشته باشین خداحافظ

آوا

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا! این حتما برایه شما آقای امیر علی انسانها همیشه در حال تغییرن چه خوب که همه خوبی را با تواضع و سادگی وارامش بپذیرندو ادامه بدهند .شیطان پیش افراد دو رو وبی اخلاص بیشتر تاثیر میذاره.اون خاله فریده شما جزئ همین دسته بودند با این تعریف شما چون دین اصیل نرمی و آرامش و پناه و حمایت است. در رابطه با آقای پناهیان و امثالهم با خاله تان مقایسه نکنید که صد البته علی مطهری همچون خاله تان میباشند. خدایا دستت را از روی سرمان بر ندار